تازه ها
خانه / مراکز فرهنگی / مرکز سیدالشهداء / خاطرات / خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی از سردار شهید علیرضا عربی (۲ و۳)
خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی از سردار شهید علیرضا عربی (۲ و۳)

خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی از سردار شهید علیرضا عربی (۲ و۳)

خاطره دوم :

این شهید والا مقام به جهت اینکه  علاقه زیادی به زندانیان داشت ،  اکثرشب ها  از رفتن به منزل منصرف و بیشتر     وقت ها  بخصوص شب ها  را در سپاه می گذراند که همین امر باعث ، تا در خلال انجام امورات فوق،  دنبال امر خداپسندانه  دیگر هم برود و آن اینکه ، اکثر شب ها پس از اینکه برادران و پرسنل شام  خود را صرف و ( البته شام آن موقع تخم مرغ آب پز با سیب زمینی و گاهاً سوپ بود که دوستان به شوخی به آن گزارش هفتگی هم می گفتند ، یعنی از  حبوبات ،  برنج  و چیزهای باقی مانده شب ها قبل را  آخر هفته مخلوط و سوپ درست می کردند )  سالن غذاخوری را ترک می کردند . وقتی مطمئن می شد کسی در آشپزخانه نیست ، آشپز را صدا و با صدای خیلی ملایم سئوال می کرد ، از شام چیزی باقی مانده است ؟ که ایشان  ( آشپز ) هم به عنوان جواب مثبت سری پایین می آورد . ( البته آشپز آن موقع  مرحوم برادر خزیمه بود که خداوند رحمت کند ایشان را ،  آن مرحوم هم دست آقا علیرضا را خوانده و  می دانست برای چی می خواهد ،  لذا همکاری تنگاتنگ با این بزرگوار  داشت ضمناً  آشپز را هم توجیه کرده بود تا حرفی به میان نیاورد . ) برادر علیرضا هم  در دور و بر آشپزخانه  مثل یک نفر که چیزی گم کرده و تلاش دارد پیدایش کند در تکاپو بود  . یک شب سئوال کردم آقا علیرضا دنبال چی هستید؟ گفت: دنبال قابلمه ! اشاره کردم که آنجا است! گفت: نه آن کوچک است.  چون غذا  زیاد است  می خواهم  داخل قابلمه بزرگ ریخته و برای کسی ببرم . که آشپز غذا را داخل قابلمه ریخت، سئوال کردم کجا؟ گفت یکجایی که شما نمی دانید !!! شیطان من را وسوسه کرد در لاک خود  فرو رفته گفتم  شاید زن و بچه هایش در فردوس زندگی می کنند ، می خواهد برای آنها ببرد . ولی یک لحظه به خود آمدم ،   به خود نهیب زدم که آقا علیرضا که چنین روحیه ای ندارد!  مگر کسی که صفات متعالی داشته و جانش را در راه انقلاب و جبهه های  جنگ در طبق اخلاص گذاشته ، می خواهد چنین کاری انجام دهد! ( به فرض اینکه این کار را انجام میداد مشکل نداشت چون غذای اضافه و بیرون ریخته ای بود ) خلاصه من سکوت کرده و چیزی دیگر نپرسیدم . تا اینکه ایشان این کار را مستمراً انجام و من هم که در طول هفته ناظر بوده ، چیزی  نمی گفتم. یک شب برحسب اتفاق دیدم ایشان قابلمه غذا را  گرفت و از درب سپاه در دقایق پایینی شب که اکثر برادران خواب بودند، بیرون  رفت من در حیاط  نشسته و هوای ملایم و با طراوت تابستانی را استشمام می کردم،  متوجه شدم کسی  با همان اسم کوچک ولی خیلی مودبانه صدا می زند. « قریب به مضمون »  علی دوست داری امشب با من بیایی، می خواهم یک جایی تو را با خود ببرم ، که چند شب پیش سئوال کردی ، ولی به شرط اینکه  قول بدهی تا زمانیکه زنده هستم به کسی نگویی» که بنده بعنوان تایید فرمایشات ایشان سری به پایین انداخته و گفتم چشم ، حتما ً به آن عمل  خواهم کرد . لذ  سوار خودرو شده ، همان خودرو  که با آن کارهای  احداث پادگان را انجام می داد،  غذا را  عقب وانت  و  به طرف جنوب شرق شهر فردوس حرکت کردیم ، سئوال کردم،  آقا علیرضا به کجا می روید ؟  گفت : « عجله نکن به یکجا یی می برم  که تا بحال نرفته ای و خواهید دید مردم با چه سختی  زندگی می کنند » بهر حال به منطقه ای رسیدیم که همه در داخل زمین گودال سرپوشیده ( به تعبیری کَپر ) حفر کرده و داخل آن بودند ( نمی دانم اکنون  آن منطقه هست و یا جمع شده است ) و بعضاًً سر به بالشت گذاشته ،گرسنه یا سیر،  نیمه خواب و یا خوابیده بودند؛  لذا  به محض اینکه صدای ماشین بلند شد، یکی یکی از زن و مرد ، پیر و کودک و… ، سر از کپرها بیرون آورده ، چشمها را با تابش نور ماشین مقداری مالنده ،  آهسته به یگدیگر می گفتند که ظرف آماده کنید!  خودش است  که آمد ! مثل اینکه سابقه این کار مدت ها زیادی برای آنها تکرار شده و بنده و امثالهم از آن غافل بودیم . لذا  آقا علیرضا از خودرو پیاده و آهسته صدا زد !!  ظرف هایتان را بیاورید که همه صف کشیده و آن تعداد هم که غایب بودند ، سفارش کرده تا در صورت ورود آقا علیرضا،  برای آنها هم  غذا بگیرند ( مثل اینکه می دانستند ایشان  می آید )  ، لذا این شهید بزرگوار  با ملاقه ای که ظرف ها را پر از غذا می کرد ، همانطوریکه سرش پایین بود ، آهسته ، آهسته دانه های اشک همچون مروارید بر گونه هایش جاری و با   چفیه ای که دور گردن داشت ، بصورتیکه حضار متوجه نشوند، آن را از صورتش پاک می کرد،  یادم   نمی رود از ایشان یک سئوال کردم ، دیدم سرش پایین است و جواب نداد،  که یک لحظه متوجه شدم ، گریه می کند . بهر حال جمعیت با کلی خوشحالی و دعای برای ایشان و فاتحه برای اموات و اینکه آقا علیرضا شما اگر یک روز نباشید!؟  ما چکار خواهیم کرد،  محل را ترک کردند .  ایشان پس از آن سر به فرمان ماشین گذاشت ، شروع کرد به های های گریه کردن ، که چرا مسئولین ، برای این افراد فکری نمی کنند؟ مگر ما انقلاب نکردیم؟ ( سال ۱۳۶۲ که نزدیک به  چهار الی پنج سال گذشته بود )  که این فقر و گرسنگی از مملکت ما ریشه کن شود، مگر هدف امام (ره) از  نهضت و برپایی انقلاب در وهله اول این نبود ،  و….. ، چرا هنوز ما شاهد این گونه افراد در این خراب ها باشیم . این اقدام ایشان انسان را به سرزدن مولای متقیان حضرت امیر المومنین (ع) به خراب های شهر کوفه و سرکشی از مستمندان و بیچارگان می انداخت . که شهید بزرگوار این را از اسوه و مولای خود مشی کرده  بود .  خداوند روح ایشان و همه شهدا ، امام شهدا (ره) را با امیر المونین (ع) محشور فرماید .

سردار شهید علیرضا عربی

خاطره سوم :

خاطره جالب دیگری که مورد نظر بنده است و همه به شکل ها و گویش های مختلف از خود شهید شنیده اند ، اینکه مصافه و برخورد این شهید بزرگوار با مقام معظم رهبری (حفظه الله  ) در زمانی که ایشان امام جمعه تهران بوده اند،  حکایت دارد . قضیه از این قرار است که این شهید بزرگوار به من گفت علی شما که جماران هستید ، اگر آقای خامنه ای را دیدید ، بگو ابوفاضل سلام رساند، ( چون معمولاً حضرت آقا هفته ای چندبار جماران می آمدند )  . بنده اول جدّی نگرفته و گفتم آقا علیرضا شوخی نکن ، ایشان شما را از کجا می شناسد؟! که در جواب یک تبسم معنا دار کرد و گفت تو چکار داری ، همین را بگو می شناسند و بعد  داستان را برایم گفت ؛  که من فرمانده محور آبادان بودم ، یک لحظه نیروها آن محور برایم خبر آوردند ، که آقای خامنه ای امام جمعه محترم تهران تشریف آوردند ، و می خواهند از این محور عبور کرده و  جلو رفته وخط مقدم  را از جهت استقرار نیروهای دشمن ، وضعیت تدارکاتی و لجستیکی و…. وارسی کنند .  که ما گفتیم باید از فرمانده محور  اجازه  بگیریم؛  لذا من خودم را سریع به حضرت آقا  رسانده و پس از احوالپرسی و…… گفتم حاج آقا من اجازه نمی دهم، هر چند که شما جزء مسئولین عالی رتبه جنگ و نماینده حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع هستید !!  گفتند برای چه ؟!!  گفتم چون این محور آلوده است و شاید ستون پنجم در کمین شما باشند ، می ترسم همان کاری که برای شهید دکتر چمران پیش آمد ، ( بعضی معتقد هستند بخصوص از این شهید ، سئوال کردم قضیه شهادت چمران چه بود ، ایشان گفتند دکتر چمران را به شهادت رساندند و بعد به گردن نیروهای عراقی انداختند در صورتی که عراقی ها اطلاعات دقیق از محل تردد شهید چمران نداشته و به احتمال قوی ستون پنجم نفوذی در بعضی جاها ، خمپاره ۶۰ م م شلیک کرده بودند  چون خمپاره شلیک شده اگر از سمت عراقی ها بود، نمی توانست اینقدر برد داشته  باشد و ….. که بماند ) برای شما هم خدای ناکرده تکرار شود و ما شما را برای  مسئولیت ها در سطوح بالای مملکت در آینده نیاز داریم و…  ( خب  ببیند پیش بینی این شهید بزرگوار !!  من گفتم آقا علیرضا خوب فهمیدید « و این زمانی بود که  حضرت آقا رئیس جمهور بودند »  .  صبحت شما هم محقق گردید که ایشان در جواب گفتند، رئیس جمهوری در مقابل ایشان چیست،  شاید بالاتر از آن،  من گفتم مگر از رئیس جمهوری در کشور ما مسئولیتی بالاتر است ؟ که ایشان سری تکان داد و گفت !! بله !! گفتم  مثلاً چی ؟ ایشان از عمق جان آهی کشیده  و مثل اینکه چیزی هایی از عالم دیگر به نامبرده تلقین شده ، گفت مثلاً  جانشبنی حضرت  امام ره  که آن موقع هیچکس تصور نمی کرد چنین اتفاقی بیفتد چون هنوز  آقای منتظری  بعنوان قام مقام رهبری مطرح  و باور آن برای هیچکس قابل درک نبود ، که یک روزی سرنوشت آقای منتظری و عزل ایشان از قائم مقام رهبری به این شکل رقم بخورد ،  ولی ایشان با بینش و بصیرت خارق العاده خود  آن را با تمام وجود ۴ سال قبل از رجلت امام درک کرده بود  ) بهرحال حضرت آقا فرمودند : آقای ابوفاضل « قریب به مضمون » من خیلی دوست داشتم جلوتر از محور رفته و کاستی ها و نقاط ضعف و قوت را دیده و بعنوان نماینده حضرت امام ره در شورای عالی دفاع ، گزارش نمایم ولی من تابع سلسله مراتب فرماندهی هستم ، حالا که تشخیص شما بعنوان فرمانده بر این است  و اجازه نمی دهید ، لذا من باز می گردم ، و برای شما و تمامی رزمندگان دعا می کنم .

رهبری

این شهید بزرگوار گفت، ایشان به من فرمودند : « قریب به مضمون »  هر وقت که تهران آمدی یک سر از ما بزن و احوال ما را بگیر ، گفتم حاج آقا بنده را محافظین راه نمی دهند چون نمی شناسند ، اگر ممکن است یک دست خط و یا نشانه ای بدهید ! تا  من را به محل کار شما راه دهند ،  که فرمودند : « تو بگو من ابوفاضل هستم و خودت را معرفی کن ، من بدون توقف شما را می پذیرم » . این شهید بزرگوار در ادامه می گوید ، من به یکی از دستیاران خود دستور دادم،  حضرت آقا را سریعاً به آبادان منتقل و  تاکید کردم تا از این موضوع هیچکس متوجه نشود که چه کسی با شما است ،  ایشان را  تحویل فرمانده سپاه آبادان داده  و رسید از فرمانده فوق برای  من می آورید ؛  لذا همین کارهم صورت گرفت . بهر حال ایشان به این شکل عنوان نمودند که خلاصه زمان گذشت و ایشان بعنوان رئیس جمهوری اسلامی ایران آرای مردم را با درصدی بالا اخذ و از سوی حضرت امام حکم تنفیذ را دریافت نمودند.  شهید اضافه می کند بنده هم که از جبهه  بر می گشتم  ، گفتم یک سری از ایشان بزنم؛  لذا درب نهاد ریاست جمهوری مراجعه ، که با ممانعت محافظین مواجه شده!! ، گفتم شما بگویید ابوفاضل آمده ، حضرت آقا بنده را می شناسند، که بلافاصله  محافظ ابوفاضل را از طریق آیفون به حضرت آقا اطلاع دادند، ایشان اجازه داده  و تاکید کردند بدون توقف بفرستید پیش من؛  لذا بنده  به اتاق کار حضرت آقا مراجعه ، دیدم پشت میز نشسته و به محض دیدن اینجانب از سر جای خود بلند و حال و احوال گرمی را با من نمودند  و از اوضاع منطقه سئوال ، که این گفتگو و گزارش دهی حدود ۱۵ الی  ۲۰ دقیقه به طول انجامید .  به حضرت آقا عرض کردم،   من قصد مزاحمت نداشتم چون می دانم پُست ریاست جمهوری مشغله زیادی دارد، فقط آمده ام ، اگر صلاح بدانید ، دستور دهید ، دست بنده را قطع و بدست شما پیوند بزنند ، چون دست برای شما خیلی موثر و مفید تر از من است ! که ایشان یک تبسم ملایم کرده و اظهار داشتند آقا ابوفاضل!  دست برای شما که رزمنده اید و کارهای سخت انجام       می دهید خیلی مفید تر است تا انسانی مثل من که فقط کار اداری و پشت میز نشین هستم . و در آخر هم فرمودند : هر وقت به تهران آمدی حال ما را بپرس و از ما فراموش نکنید ، که ایشان می گفت چند بار خدمت حضرت آقا  رسیدم .  و بعد شهید برزگوار روی به اینجانب  کرد و گفت ، علی ! شما که جماران هستی و آقا را می بینی سلام بنده را به ایشان برسانید . که بنده چند بار حضرت آقا را دیدم و دست شان  را بوسیدم ولی اکثر وقت ها که بر حسب تصادف بنده به درب منزل امام می رفتم ، خوشبختانه  ایشان با مسئولین ، معمولاً  آقای هاشمی رفسنجانی ، از منزل خارج و در حال  صحبت کردن بودند،  لذا در یک مرحله جلو رفته و تداخل در خلوت ایشان نموده و پیغام شهید را رساندم  .  که ایشان تبسمی کردند گفتند ، خداوند آقای ابوفاضل را رحمت کند . کاملاً فرمایش آن شهید صحیح است ، سلام من را به خانواده اش برسانید . « روحش شاد »        ادامه دارد.

Views – 1913

درباره‌ی admin

یک نظر

  1. سلام و خسته نباشید به مدیر محترم وب سایت آدینه آیسک بخاطر درج خاطرات این حقیر که گوشه ای از شهامت و شجاعت شهداء ، بخصوص سردار سپاه اسلام سردار عربی می باشد تشکر می گردد . امیدوارم که خداوند توفیق بیش از پیش به جنابعالی و دست اندرکارن عنایت فرماید . اگر چنانچه در این بحث جابجایی مطالب و یا چیزی از قلم افتاد ، خواهند بخشید ولی همه آنها براساس گفت و شنودهایی بود که بنده از زبان آن سردار عزیز شنیده و تواضعی که از آن عزیز سفر کرده دیده است روایت شده است..

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*