تازه ها
خانه / اسلایدر / خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی ازسردار رشیداسلام شهید علیرضا عربی (خاطره اول)
خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی ازسردار رشیداسلام شهید علیرضا عربی  (خاطره اول)
سردار عربی

خاطرات سرهنگ پاسدار علی سهی ازسردار رشیداسلام شهید علیرضا عربی (خاطره اول)

سرهنگ پاسدار علی سهیانسان وارسته و روح بلندی داشت ،  البته صحبت کردن از ایشان بسیار سخت است ، شاید به ظاهر  کسی که اولین بار با  شهید روبرو می شد ، در ذهنش اینطور تداعی میکرد،   تاخدای ناکرده انسان خشن الوصفی است ،  ولی با یک بار مصافحه و نشست و برخاست  با نامبرده ،  نتیجه عکس می گرفتی ؛  چون  انسانی رئوف و صبحت ها یش بسیار دلنشین  بود ، وی  کسی نبود جز سردار علیرضا عربی”  و یا به اصطلاح  معروف همان   ابوفاضل ،  لذا هنگامیکه بنده با یکی از همراهان مقام معظّم رهبری (مدظله العالی ) از ایشان  صحبت به میان آوردم ، وی گفت حضرت آقا ایشان را کاملاً می شناخت. خدا رحمتش کند و بر درجاتش بیفزاید .

خاطره گفتن از شهید و شهیدان کار بسیار سخت و سنگین است ؛ چون شهید را نمی توان در یک بعُد و یک زاویه آنهم  بوسیله بصیرت مادی تجسم کرد ، بلکه باید  با ژرف نگری معنوی و مطالعه عمیق   بصیرت درونی و ماوراء از انسان  مادی به حافظه ذهن آورد و از زوایای مختلف مورد مطالعه قرارداد که متاسفانه ما انسان های آغشته به گناه از آن محروم هستیم . ولی شاید همین بصیرت مادی و قلم زنی ظاهر  تحفه ای باشد  برای آیندگان و جوانان پاک و بی آلایش که بتوانند با نگاه معنوی خود  زوایای پنهان و آشکار شهید را از این قلم شکسته به  زبان آورد،  تا قطره ای از دریای بیکران ایشان بهره لازم را ببرند . خب،  بنده یکی، چند خاطره که خود با این شهید درارتباط بوده و روح بلند او را دیده و از زبان شیرین او  شنیده، و یکی هم توسط دوستم با واسطه گفت و شنود شده ،  آن را به حافظه ذهن آورده و مکتوب نمودم . انشاءالله که خود این شهید ما را مورد لطف و  عنایت خود قرار ، وشفاهت ما را در  آخرت بنماید .  (انشاء الله )  با تشکر       سرهنگ پاسدار  علی سهی

خاطره اول :

بنده با سردار عربی از خردادماه سال ۱۳۶۰  هنگامیکه در سپاه فردوس بعنوان بسیجی برای جبهه در حال آموزش بودم  نسبتاً آشنا شدم .  موضوع از اینجا شروع شد که بنده در نیمه دوم سال ۱۳۶۲ اوایل  شروع بکار در سپاه پاسداران ، موقتاً بعنوان مسئول تسلیحات سپاه فردوس انجام وظیفه می نمودم و چون کار ما بشکلی بود که می بایست شبانه روزی در خدمت باشم،  لذا کلید درب زندان سپاه هم در یک مقطع کوتاه در دست اینجانب بود  و تعدادی از زندانیان هم با جرایم  مختلف در آنجا نگهداری می شد ند. شهید عربی هم مسئولیت  احداث پادگان (  قدس ) که در شرق شهرستان فردوس بنا می شد برعهده داشت؛ کار ایشان به این صورت بود که علاوه بر مدیریت و نظارت بر اجرای طرح جامع این پادگان ، و به جهت اینکه از توان خود بصورت بالقوه  استفاده نماید و نیروی دیگری در این کار مشغول نکند ، و از سوی حفظ بیت المال  شود ، هر روز صبح ، همه زندانیان  که بعنوان بند آزاد ، زندانی بودند را جمع و جهت کار در این پادگان سوار خودرو ، و به آنجا می برد . کما اینکه وظیفه این سردار بزرگ نبود .

(  البته مزایا و حقوق هم برای آنها در نظر گرفته بودند ، تا کمکی به خانواده هایشان بشود )  باید بگویم   ایشان با آنها بسیار برخورد ملایم ، لطیف و برادرگونه ای داشت ، بطوریکه  کوچکترین بی احترامی را به آنها روا نمی داشت ، بلکه همیشه توصیه به من و دوستان که به نوعی با آنها در تماس  بودند  می کرد :  «« قریب به مضمون »»  که علی __ ( با اسم کوچک بنده را صدا می زد ) __  راضی نیستم با این بنده خداها کوچکترین بی احترامی بکنی ، آنها در دست ما گرفتار  هستند حالا یا از روی عمد یا ضعف مالی و یا ….. یک خطایی مرتکب شده اند ،  باید با اینها کاملاً مدارا کرد ، و وقتی اینها را بر زبان می راند احساس می کردم اشک دور چشم هایش حلقه می زند و می گفت: تا می توانی دربین آنها باش ، اگر وسایل و یا به اصطلاح امروز « دسر و یا چیزی دیگر »  می دهند برایشان  تهیه کن،  و باید عرض کنم  اکثر شبها را تا پاسی از شب ، وقت خود را با آنها در زندان می گذراند . که  همین امر باعث شده بود با وجود  زن و فرزند  ، بیشتر اوقات خود را شب ها در سپاه می گذراند و بیشتر وقت هم پیش همین بازداشتی ها و زندانی ها سپری  می کرد ،  بطوریکه گاها ً شب ها  با آنها چایی و به قول معروف شب نشینی داشت و در حین اینکه گفت و مگو و درددل شان را می شنید،  آنها را در لابه لای کلمات و محاورات خود نصحیت   می کرد . به ما هم       می گفت،  شب ها  برای آنها فیلم  نمایش بده ،  بخصوص فیلم توبه نصوح که آن موقع در همه جا رایج بود تا حوصله شان سر نرود،  و گاهی که می شنید بعضی از دوستان همکار به دلایل کاری و….. ، برخورد تندی با این زندانیان داشته اند ، بسیار ناراحت و برآشفته می شد ، بشکلی که  به آنها بانگ می زد ،  شما با کسی که در دست ما زندانی است  چرا این برخورد را می کنی!!  یعنی باید گفت بسیار قلب رئوف و مهربانی داشت . و سعی می کرد ، تا جایی که امکان دارد برای بعضی از زندانیان که به انحاء مختلف نمی توانستند مرخصی بگیرند از مراجع قضایی و یا مسئولین مربوط مرخصی گرفته و پنج شنبه ، جمعه ها را به یک شکلی رها ، تا در کنار زن و بچه خوش بگذارنند. این یک گوشه از منش و سیره آن شهید بزرگوار بود . و باید عرض کنم از آن طرف هم زندانیان تمام وجوش آقا عیلرضا بود و هنگامیکه حضور نداشت و یا جبهه می رفت عزا می گرفتند .  …….. ادامه دارد….

Views – 3418

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*