تازه ها
خانه / مراکز فرهنگی / مرکز سیدالشهداء / خاطرات / خاطرات شهید رحیمی از زبان سرهنگ پاسدار علی سهی (۴)
خاطرات شهید رحیمی از زبان سرهنگ پاسدار علی سهی (۴)

خاطرات شهید رحیمی از زبان سرهنگ پاسدار علی سهی (۴)

شهادت حسین و شهید قربانزاده :

 

خب ایشان دو سال اندی خدمت سربازی خود را در لشکر ویژه شهدا ، به اتمام رساند ، یادم نمی رود یک روز که مرخصی آمده بودم با برادر ایشان « شهید حسین رحیمی » مواجه که کنار من ایستاد وگفت کجا می روید ؟ گفتم منزل ! گفت !! پس سوار موتور شوید تا به منزل برسانم ، سوار شدم ایشان گفت چه خبر از علی ( برادر )  ؟ من گفتم خوبند ! سلام می رساندند و در ادامه اظهار داشتم می دانید علی آقا چه کاره است ! گفت نه ! گفتم ایشان فرمانده گروهان است گفت ، این پسر ساده ! می داند اولین گلوله ای که شلیک شود ، به پهلوی او خواهند زد و سپس با صدای بلند خندید و گفت شوخی می کردم « عمر دست خدا است » لذا من را به مقصد رساند و خداحافظی کرد و این آخرین دیدار ما با شهید حسین رحیمی برادر ایشان بود .

زمانی که برادر ایشان (حسین ) در تاریخ ۵/۱۲/۱۳۶۳ به درجه رفیع شهادت نائل آمد ، علی در آن هنگام بعنوان سرباز وظیفه  در لشکر ویژه شهدا خدمت می کرد که مسئولیت فرمانده گروهان را بر عهده داشت ، ایشان هنگامیکه از  سرایان به طرف مهاباد در حرکت تا پس از اتمام مرخصی ، خود را به یگان خدمتی معرفی کند . در مسیر راه ، فکر کنم نزدیک گناباد توسط پلیس راه به وی اطلاع دادند که سریعاً برگردد ( چون آن زمان مبایل نبود و خبر شهادت برادرش را باید از این طریق به  او می دادند )  ، لذا ایشان علی رغم اینکه قلباً تمایل نداشت و ترجیح می داد به مهاباد  برود  ، ولی برای تسلّی دل مادر ، برگشت و وجود علی یک مرحمی شد روی قلب  مادر، چون قبل از این مادر خیلی بی تابی می کرد ولی وقتی ایشان رسید و با پدر و مادرش صبحت کرد هر دو آرام شدند . البته مادر به ایشان اصرار داشت حالا که برادرت شهید شده شما به جبهه نرو اگر می توانی همین نزدیکی ها سربازی خود را به اتمام برسان !! ولی شهید  گفت فعلاً وجود من در آن جا ضرورتش بیشتر است  و من باید بروم . و تا زمانیکه هم این شهید بزرگوار زنده بود ، بس که با مادرش در خصوص فضایل و مقام شهید نزد خداوند متعال (جل و اعلی )  صبحت کرده بود ، دیگر مادر هیچ نگرانی نداشت .

هنوز ۱۶ روز از شهادت برادرش حسین نگذشته بود که شهید قربانزاده ، یکی از دوستان صمیمی علی که با هم رفقات  دیرینه داشتند ،  در تاریخ ۲۲/۱۲/۶۳ به شهادت رسید . قضیه از این قرار بود که بنده آن موقع در سپاه فردوس خدمت می کردم ، که  نگهبان زنگ زد و گفت برادری  بنام آقای علی رحیمی در دکه نگهبانی  سراغ شما را می گیرد بنده سریع مراجعه که  مواجهه با آقای رحیمی شدم ، ایشان در حالی که با لباس سربازی و پوتین و اورکت بر تن و بسیار وضع آشفته ای داشتند  ، بدون اینکه حرفی بزند ، من را بغل گرفت و با صدای بلند گریه کرد ، و با خودش می گفت !! به من خبر دادند  که قربانزاده شهید شده است . من چگونه می خواهم جواب پدر و مادرش را بدهم !! من چطوری می خواهم ، چشم در چشم  خانواده ایشان بیندازم و…  !! که من گفتم آخر شما که آنجا نبودی که از چشم شما ببیند ولی ایشان همانطور بی تاب و گریه وار رفت اول  راه فردوس – آیسک – سرایان تا ماشینی بیاید و برود  .   لذا نامبرده آنقدر که در فراق  از دست دادن شهید قربانزاده متاثر بود شاید برای برادر  خود متاثر نشد و این هم یکی از خصوصیات بارز این شهید گرانقدر بود .

 

روایتی  شنیدنی از برادر جانبار  محمد صفرپور یکی از همرزمان شهید رحیمی در آخرین دقایق  حیات

سال۶۲ با چند تن از دوستان ، جهت انجام خدمت سربازی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وپس از یک دوره آموزشی به تیپ ویژه شهدا،که بعداً  لشکرشده بود به مهاباد اعزام شدیم. شهید رحیمی درده ها عملیات در پاکسازی کردستان دوشادوش دیگر برادران رزمنده شرکت داشت. وی در گروهان یاسر ازگردان حضرت رسول(ص) انجام وظیفه نمود.همیشه آماده عملیّات بود.هیچگاه خسته نمیشد.چهره نورانی و خندانش خستگی را از تن دوستان بیرون میکرد. بعدازهر عملیّات، عصرها تا شرایط مهیّا میشد؛دوستان وهمشهریان را دورهم جمع می کرد.خیلی مهربان بود.پس ازپایان خدمت وظیفه باهم وارد تربیت معلم شهید مفتح فردوس شدیم.سال ۶۴ ازتربیت معلم با تعداد زیادی از دانشجویان واساتید به جبهه ی جنوب اعزام شدیم. همه ی کارهای شهید علی رحیمی خاص بود.مداحی، نوحه خوانی ، مصاحبه زمان اعزام ، دعاها،جلسات قرآن ، نافله ها و رفتارش درمنطقه به دانشجویان وهمرزمانش شورونشاط ونیرویی مضاعف می داد.

یک روز (بهمن ماه  ۶۴)با شهید و چندی تن از دوستان  مرخصی روزانه گرفتیم تا برای استحمام به اهواز برویم.علی رحیمی شنیده بودنیروهای لشکرویژه شهدا برای انجام عملیات به جنوب آمده و در ساختمانی نزدیک ما مستقرشدند، ایشان اظهار داشتند ،  ابتدا به لشکر ویژه شهدا و احوال دوستان قدیمی را بپرسیم وبعدبه اهوازبرویم. لذا دم ورودی  دژبان رسیدیم نگهبان  از ورود ما ممانعت و حرفش این بود که باید شخصی را معرفی تا شما را تأیید کند و اجازه ورود بدهد . که یکی از همراهان ما فردی را معرفی که به ایشان  اجازه ورود دادند. ولی به  شهید رحیمی و دوستان دیگر  اجازه ورود نمیداد. و حرفش هم این بود که من  باید کسب تکلیف کنم . چون من مأمور و معذور هسنم .شهید رحیمی به دژبان گفت من میخواهم فرمانده لشکرآقای کاوه را ببینم. نگهبان گفت:  ،کاوه فرمانده لشکر است و بیکار نیست شمارا ببیند!! شهید رحیمی هرچه  به نگهبان اصرار میکرد که  ، ما دوسال در کردستان نیروی این لشکر بودیم ؛ ولی به گوش نگهبان نمی رفت ، و ما همچونان منتظر بودیم .  تا اینکه یک لحظه ماشین پاترولی  پشت زنجیر نگهبانی توقف و  توجه ما را جلب نمود . که دیدیم آقای کاوه صندلی جلو نشسته،  صدا زدم علی  آقا !! محمود آقا ، علی فوراً آمد ، جای  ماشین ؛ تا چشم شهید کاوه ، به آقای رحیمی افتاد !  از پاترول پیاده شد و او را درآغوش گرفت ؛ به نگهبان نگاه کردم، همانطورکه زنجیرورودی در دست داشت با تعجب به احوالپرسی گرم آقای کاوه و دوست عزیزمان آقای رحیمی نگاه میکرد. ( ازویژگیهای اخلاقی ومعنوی شهید کاوه مهربانی با نیروهایش بود.) پس از احوال پرسی، آقای رحیمی به شهید کاوه گفت :ما خیلی وقته اینجا هستیم ولی نگهبان شما به ما اجازه ورود نمیداد. شهید کاوه به نگهبان گفت هرنیروی نظامی یا بسیجی که آمد برگ مرخصی یا کارت شناساییش را نگاه کنید و اجازه ورود بدهید. لذا  با شهید کاوه سوار ماشین شدیم،  تا جلوی  آسایشگاه بهداری توقف و از ماشین پیدا و دو تا عکس یادگاری با شهید کاوه گرفتیم. ایشان چند قدمی با شهید  رحیمی حرکت و گفتند، شما که تجربه جنگ در ویژه شهدا را داریداگر امکان دارد، بیایید اینجا ؛آقای حسینیان جهت راهنمایی و هماهنگی ، با شماهستند. (آقای حسینیان ، پاسدارواز نیروهای قدیمی گردان حضرت رسول(ص)بودند.)  بروید با لشکرتان تسویه کنید و بیایید این لشکر !! شهید رحیمی گفت ؛ ما در لشکر خودمان سازماندهی شده ایم.حالا هم که نزدیک عملیات است  و حتماً لشکر ما موافقت نمیکند .  شهید کاوه عجله داشتند. و خداحافظی کردند ولی سفارش کرد تا راننده ما را به اهواز برساند ، لذا این امر انجام و پس از آن شهید  رحیمی که میدانست جابجایی کار ساده ای نیست آنهم نزدیک عملیات ازراننده تشکرکرد وگفت برگردد.

شهید رحیمی در عملیات والفجر۸ به دلیل تجربه ای که از اعزام های قبل وتیپ ویژه شهدا داشت به عنوان فرمانده  گروهان درگردان الحدید منصوب شد.

عصرروزقبل از عملیات در حمیدیه توسط آقای توکلی فرمانده گردان، نیروها توجیه وتوضیحات لازم درخصوص نقشه ومنطقه عملیات انجام که شهید  رحیمی به دوستان گفت از همدیگر راضی باشیم. ازیاد خداغافل نشویم. همان شب ازحمیدیه به خرمشهروازآنجا به شهرک ولی عصر(عج) رفتیم .از شهرک فاصله زیای تا خط نبود. هر کدام از دوستان مشغول کاری بودند. برادر رحیمی فقط نگران کارهای پدرش بود. من به ایشان گفتم هرکدام زنده ماندیم درکارها ، کمک پدر دیگری کنیم ۰ ولی آقای رحیمی نپذیرفت وگفت: این کار غیر ممکن و شدنی نیست. و سفارش کرد !! فقط دست از انقلاب و یاری امام برنداریم. گویی میدانست شهید می شود و با این کارمسوولیت بزرگی را از دوشم برداشت . بالاخره لحظه موعودوحرکت فرا رسید.شب به سمت منطقه عملیات، پشت خاکریز « نهرخیّن »  ، منطقه ای که برای شروع عملیات مشخص شده بود حرکت کردیم.سکوت همه جارا فرا گرفته بود. همه منتظر فرمان شروع عملیات از قرارگاه بودند. که رمز عملیات( یافاطمه الزهرا س ) ازبی سیمی که کنارمان بود شنیده شد. فریاد الله اکبررزمندگان سرتاسر منطقه را فرا گرفت . فرمانده گردان صدازد برادر رحیمی نیروهایت را ببر. دقایق اول عملیات ، خط شکسته و نیروها وارد جزیره بوارین شدند . لذا من دیگر شهید رحیمی را ندیدم . لذا تا چشم باز کردم متوجه شدم که بنده مجروع و بیهوش شده و در بیمارستان امام رضا ع مشهد بستری هستم . جویای حال دوستان بخصوص رحیمی شدم ، فهمیدم که ایشان و چند نفر از بچه های تربیت معلم برنگشتند. با خود میگفتم شاید مجروح شده باشد و در بیمارستانی دیگربستری باشد و همیشه مصاحبه ها را با اسراء دنبال میکردم که شاید به اسرات بردند ولی خبر نبود  ، تا سرانجام پیکر مطهر شهید علی رحیمی پس ازحدود چهار هزارشبانه روز ، چشم انتظاری خانواده،  به زادگاهش سرایان برگشت و بردوش مردم قدر شناس و شهید پرورسرایان تشییع و به خاک سپرده شد.

در پایان امیدوارم که همه ما را قدرشناس شهیدان بخصوص این شهید بزرگوار قرار ، و صبر به مادر صبورش که تحمل فراق دو عزیز را نموده قرار و مرحوم ابوی این بزرگواران را با حضرت اباعبدالله الحسین ع محشور فرماید .

این گوشه ای از زندگی نامه این دلاورمرد بود ، که شاید بازگو نشده است . روح هم شهیدان شاد .

 

پایان

سرهنگ پاسدار علی سُهی

Views – 754

درباره‌ی admin

یک نظر

  1. خیلی دنبالش بودم-تشکر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*