تازه ها
خانه / اسلایدر / دفاع ماندگار … مهر ماندگار

دفاع ماندگار … مهر ماندگار

این جا… این جا خواندنی نیست، لمس کن… با دست نه، با دل… این جا نیازی به دیدن نیست، چشمانت را ببند … .

آخرین روز از آخرین ماه نیمه ی اوّل سال،۳۱شهریور، فردا روز اوّل مهر است؛ اگر محصّلی: مدرسه… اگر معلمی: سرکلاس..اگر پدری یا مادر: همراه دخترت و یا شاید هم پسر… اگر بزرگتر از این حرفهایی و یاد خاطراتت افتادی: سرکار… اداره، مغازه، مطب، بیمارستان، هتل، شهرداری، حوزه، آشپزخانه، تعمیرگاه، خانه شاید… و … اگر هم هیچ کدام نیستی، آدمی و کنار تمام این آدمها نفس می کشی…

دغدغه ی فردا، روز اوّل مهر، استرس… شاید از فردا می ترسی… اما نه فردا که ترس ندارد مثل همیشه به زندگی ادامه خواهی داد با تمام بلندی ها و پستی ها… دغدغه ها تو را هر چند سر سفره ی صبحانه کنار اعضای خانواده ات نشسته ای اما جای دیگری برده اند، داری با خودت کلنجار میروی که ترست را از حرکت بایستانی که صدای وحشتناکی قلبت را می ایستاند از حرکت… ب.وو..م..بوو..ممم..دفاع مقدس11

نترس… چشمانت را باز کن…حالا مطمئنم دور و برت را جور دیگری می بینی …

مات و مبهوتی… دور و برت را جز دود چیز دیگری نمی بینی، شاید هم دودی در کار نیست، چشمان تواند که تار می بینند… دیگر نه به فردا فکر می کنی، نه به ترک های لیوان چایت، نه حتی به اینکه چه صدایی قلبت را از کار انداخته است… فقط دنبال آدم هایی می گردی که کنارت بودند… نفست را حبس می کنی… تا دوباره صدای نفس تک تکشان را بشنوی… .

… حالا به جای مدرسه و سرکار باید کوله ات راجمع کنی و به جایی که می گویند جبهه است بروی، باید به جای خودکار و مداد و پاک کن؛ اسلحه و آر.پی.جی. دست بگیری تا جوهره ی آدم کش هایی که روبرویت ایستاده اند را از روی کره ی زمین پاک کنی…  .دفاع مقدس

دیگر از فردا نمی ترسی… دیگر هیچ دغدغه ای نداری جز اینکه یک سؤال بدجوری ذهنت را درگیر کرده،دغدغه ات شده، زندگیت را به هم ریخته… نه از هم پاشیده… اینکه: مگر تو چه گناهی کرده بودی جز اینکه داشتی لقمه ی نان و پنیرت را می خوردی که حالا به جای ۲ قطره چای روی لباست، قطرات خون رژه میروند؟؟!! خون آدمهایی که دیروز کنارت نفس می کشیدند…  .

…حالا تو ،دوست من، چشمانت را باز کن … مطمئنم تو هم دنیا را از امروز جور دیگری خواهی دید اگر وقت خواندن چشمانت را بسته باشی و با چشم دل خوانده باشی… قطعا همه ی ما نسل سوم و چهارمی هایی که ادعا می کنیم معنای دفاع را …مقدس را شاید… که هشت سال طول کشیده است را نمیدانیم … و نمی فهمیم شاید البته… اگر یک لحظه سر این سفره ی صبحانه نشستیم و بعد… بعد از باز کردن چشم هامان خواهیم فهمید دفاع این نیست که او یک قدم جلو بیاید و من یک قدم عقب بروم تا وقتی به بن بست رسیدم قلبم را با چاقو درآورد و به دندان بگیرد چونان گرگهای درّنده و دفاع آن است که من هم یک قدم جلو بروم، ناچارم چون… ناچارم وقتی مادرم، خواهرم، برادرم، پدرم، دوستم، سایه ام، تمام زندگیم را نشانه می گیرند نفسم راحبس می کنم…جلو می روم تا دوباره صدای نفسشان را بشنوم…

امام محمّد باقر(ع) می فرماید: براستی خدا کسی را که در مقابل دشمنی که وارد خانه اش می شود، بی تفاوت است و با او نمی جنگد، دشمن خودش میداند.

حال این خانه، خانه باشد یا وطن فرقی نمی کند…

خرمشهر8

…راستی فردای آنروز به مدرسه نرفتیم، با دوستانمان بجایی که به آن جبهه می گفتند رفتیم از همه ی ما بچّه محصل ها ۳۶ هزار و۱۶۷ نف رو از خانم وآقا معلّم هایمان ۳ هزار و ۷۲۸ نفررانشانه گرفتند، خواستند دفاع کنند ولی نفسشان را حبس کردند تا امروز صدای نفس من و تو در دنیا بپیچد… .

دفاع مقدس4

من معنای دفاع را فهمیدم اما دفاع مقدّس، کلمه ای مرکب است… دفاعش ترکیب شده با قداست نفس هم کلاسی هایم… و تو … یادت باشد … خواندن این خاطره ها شاید جرقه ای باشد برای بهتر زندگی کردن… اما تا چشمانت را باز نکنی… دنیا همین است… و ما همان… .

وقتی آغاز جنگ تحمیلی و هفته دفاع مقدّس یکی میشود… جنگی تحمیلی… دفاعی مقدس … .شهید4

و تحمیل همچنان ادامه دارد و دفاع نیز، فقط باید جنگ را شناخت، جبهه را شناخت و دفاع را … کافیست اندکی تأمل کنیم؛ تحمیل ها فراوانند… تحمیل فرهنگ بیگانه تا خود را و آرمانهای خود را و گذشته خود را فراموش کنیم و به نظر می رسد میدان دفاع آن، دفاع از  فرهنگ شهید و شهادت و ایثار است چرا که این است هویت حقیقی ما که اگر آنرا حفظ کنیم هیچ تحمیل و تحریم و تهدیدی اثر ندارد.

فقط باید راه را شناخت، همچنان که شهدا شناختند؛ پس باید شهدا را شناخت …

راه شهدا راه ولایت و شهدا فداییان این راه هستند.

پس دفاع مقدس را به مهر یاد شهدا گره می زنیم تا نگهبان سنگر انقلاب باشیم …

این است دفاع ماندگار …

دفاع مقدس6

Views – 1962

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*