تازه ها
خانه / اسلایدر / مرثیه ای برای قهرمان اردی بهشتی آیسک

مرثیه ای برای قهرمان اردی بهشتی آیسک

هوالشهید
منم مارکوه.
مرثیه ای برای قهرمان اردی بهشتی آیسک

بهره ی اول
گفته بودم در طول سالهای طولانی که اینجا نشسته ام وباچشمان نافذ وگوشهای تیزم اتفاقات اطراف را رصد می کنم ماجر اهای ریز ودرشت که دیدم. امروزصبح ٬دهم اردی بهشت ماه هزاروسیصد وشصت و یک است. به یکباره دراین جاده قیامت شد. از اول صبح رفت وآمد از آیسک به سمت فردوس زیادشد وساعت های ده همه ی ماشین ها پشت سر آمبولانسی به سمت آیسک درحرکت بودند داخل آمبولانس جوانی حدودا بیست ودو ساله بود . که البته پیکر نحیف و کوچکش این را تایید نمی کرد . با این حال اورا شناختم .بارها از کنار من پیاده عبور کرده بود. از آیسک به فردوس میرفت وسرش توی .کتابش بود . آیسک دبیرستان نداشت و اوبرای ادامه تحصیل مجبور بود درفردوس اقامت کند .معمولا ایام امتحان پیاده بیست وچهار کیلومتر فاصله آیسک تا فردوس ر طی می کرد. هم فال بود وهم تماشاآن روز ها اندام ورزیده٬ قد بلند وپیکره ای استخوانی ورزش کاری داشت .جدی ومصمم. اما حالا پس از حدود چهل روز تحمل درد وجراحت وعطش ناشی از تب بدنش آب شده وقیافه اش به پسرک هفت ٬ هشت ساله ای میماند. من بسختی شناختمش تنها چیزی که در صورتش هنوز باقی بود ومن شناختمش آن آرامش همیشگی بود آرام تر از همیشه رو تخت عقب آمبولا نس دراز کشیده بود وبه زادگاهش روستای آباء اجدادی اش میرفت .وقت هایی که پیاده می گذشت گاه گداری می ایستاد وقد وبالای مرا حکیمانه ورانداز می کرد .وباز به کتابش مشغول می شد .پدرش را هم در این جاده پیاده وگاهی سواره دیده بودم پدرش هم برای تحصیل علم به فردوس می رفت اجدادش هم اهل علم بودند.پدرش قد کوتاه تر و ضعیف الجسه بود واین اواخر قبل از فراوانی ماشین با دوچرخه به فردوس می رفت .
هرچه ماشین در آیسک بوده با سرنشین وبی سرنشین به استقبال این جوان خسته وشکسته آمده اند .قهرمانی پیروز اما نحیف که ابتدا سلامتی ونده ای چنین مسابقه ای نمی دهد .هر چه مردم آیسک وفردوس وایران برایش بگذارند کم گذاشته اند .روز آخری که می خواست به میدان مسابقه برود بازهم از همین جاده واز کنار من گذشت وبه آیسک رفت سوار یک موتور یاماهای آبی رنگ بود . خیلی عجله داشت ظاهراً موتورش تو راه خراب شده واذیتش کرده بود . عرق کرده وپیراهن سفیدش پر ازلکه های سیاه بود موتور را از برادر ش در فردوس قرض گرفته بود برادرش با رفتن به آیسک مخالفت کرده بود .نه برای موتور برای راحتی خودش .گفته بود نیاز به اجازه ی از بابا ومامان نیست .اما او اصرار داشت که باید به آیسک برود وخدا حافظی کند وحتما رضایت پدر را برای حضور در منطقه بدست بیاورد .پدر هم البته مخالفتی نداشت . وحضور اوهم در استان خوزستان تابع رضایت پدر نبود .بلکه او فقط می خواست برای قسمتی ازمسابقه که اواصرار داشت داوطلبانه شرکت کند رضایت پدر را بدست آورد .آنروز امد وباعجله برگشت وقتی به فردوس می رفت با همه خستگی بشاش بود وذوق زده. به سرعت از کنار من عبور کرد.
او رفت ومن خبرش را نداشتم
تا این زمان که سر به قدومش گذاشتم
او رفت مثل قامت شمشاد سربلند
من در مسیر امدنش لاله کاشتم …..‌
ادامه دارد.

بهره دوم
روزی که میرفت شوق دیگری هم در دلش بود . اوبه تازگی نامزد کرده بود وبرای رسیدن به فردوس وخانه همسرش لحضه شماری می کرد وبرای من که از سنگم اصلا قابل فهم ودر ک نیست که کسی که نامزد دارد چرا برای رفتن به کانون خطر مسابقه می دهد . وجان در طبق اخلاص میگذارد . .پدر ش با عبا وعمامه در ماشینی نشسته وجلوی آمبولانسی که جنازه اش را می برد حرکت می کند به نظرم می رسد در همین چهل روز اندازه ی چهل سال پیرشده است .دوم ٬ سوم فرودین بود که از همین جاده گذشت ومن از مرور مافی الضمیرش فهمیدم که عازم مشهد است پسرش امده بود. در واقع آورده بودندش .روز دوم فروردین در حوالی شهرستان شوش در عملیاتی که بعدها معلوم شد نامش فتح المبین است با دوستانش به میدان رفته بود. شب عملیات باهمرزمانش زمزمه می کردند
آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم
کربلای شوش را زیبا کنم
آن ها از رودخانه کرخه عبور کردند وبا دشمنی که به سرزمنشان تعرض کرده وغیرت دینی شان را به سخره گرفته بود حمله ور شدن .
این همان مسأله ای بود که اجازه اش را از پدر گرفته بود شرکت داوطلبانه در عملیات وگرنه حضورش در منطقه تابع مقررات سربازی بود ونیاز به اجازه نداشت .داوطلبانه به عملیات رفته بود ودرست در ساعات وایامی که مردم در تدارک سفره هفت سین ومقدمات نوروز بودند وتلاش می کردند در کنار خانواده باشند مهدی سرگرم تجهیز واماده سازی خود برای مقابله با دشمنی بود که آرامش وآسایش مردم کشورش را به خطر انداخته بود .او درغربت مانده بود تا نوروز ونوروزهای آینده ی مردمش توام با آرامش باشد وروز دوم فروردین در گیر ودار نبرد ترکشی سرش را نشانه رفت وپیکر غرق خونش را ازمعرکه بیرون بردند وپس از نتقال به بیما رستانی در مشهد پدرش را مطلع کردند پدر ش واعظ شهر بود وسالهای سال در جامع شهر اقامه نماز میکرد ……. ادامه دارد

بهره سوم
شیخ را دیدم که به مشهد میرفت ذهنش مشغول مجروحیت پسرش بود وحالا که با پیکر آب شده ی پسرش برگشته می فهم که چه کشیده .از پچ پچ مردم فهمیدم واز حکایت بادی که از سمت مشهد می آمد وعطر رضوی داشت پدر حدود چهل روز بر بستر پسرش پرستاری کرد وپنهانی اشک ریخت پسر آب شد وپدر اشک ریخت پسر عطش داشت وطلب آب می کرد پدر آب دم دستش بود اما پزشکان گفته بودند برای مجروح آب ضرر دارد . ماجرای عجیبی بود پسر آب طلبد وپدر نتواند یعنی ازدستش کاری ساخته نباشد .ماجرا خیلی برایش آشنا بود روضه ای را که بارها برای مردم خوانده بود حالا زبان حال خودش بود وعجیب تر اینکه مهدی مقابل چشمان حیرت زده اش بالب تشنه جان داد وپدر بالای سر او خم شد و روضه جوانان بنی هاشم را خواند سرود
داغی که حسین از غم اکبر به جگر داشت
جز خالق اکبر که از آن داغ خبر داشت
امروز به یکباره در جاده قیامت شد مردم آمدند واز این پدر وپسر استقبال کردند من نمیدانم حاج شیخ حسین والهی خواهد توانست دوباره روضه وداع سیدالشهدا را بخواند ‌روضه ای را که خودش با جسم وروحش لمس کرده ایا دوباره خواهد توانست درپایان روضه بگوید
وجوانان بنی هاشم بیایید
علی را بردر خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بردر خیمه رسانم
وخدا از حال او اگاه بود ومیدانست طاقت ندارد پیکر نحیف مهدی را به زادگاهش برساند .حالا مردم فهیم این سامان به کمکش آمده بودند تا شهید مهدی والهی را تا بهشت شهدای شهر بدرقه کنند امروز دهم اردیبهشت هزارو سیصد وشصت ویک است واینجا مارکوه است والسلام

به قلم سید علیرضا مهرداد

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*