تازه ها

هجران آفتاب

انا لله و انا الیه راجعون …
خبر کوتاه بود اما تکان دهنده. پدرمان رفت و یتیم شدیم.
اوکه با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار رفت اما این ما بودیم که ماندیم آشفته و پریشان. ما ماندیم با یتیمی مان چه کنیم؟. تا بود؛ حواسمان نبود که بود؟. تا بود؛ دانستیم عزیز است و بزرگوار اما نفهمیدیم گوهری است که شاید پیدا نشود. وقتی رفت، تازه فهمیدیم چه آواری بر سرمان خراب شده. تابود؛ قدر تبسم شیرینش را خوب نمی دانستیم. وقتی رفت، تازه فهمیدیم که حتی چشمانمان یتیم نگاهش شده.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که دوباره راه و رسم حسین(ع)را یادمان داد. آخر کم کم حسین(ع) و عاشورایش، داشت برایمان فقط به یک تراژدی تبدیل می شد. یادمان رفته بود که:” کل یوم عاشوراء و کل ارض کربلا”. یادمان رفته بود که حسینی شدن، برخاستن می خواهد و خون دادن. خیلی چیزها را یادمان رفته بود و پدر دوباره یادمان داد.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که جامع اضداد بود. پیش ما چنان آرام و متین سخن می گفت که فکر نمی کردیم حتی بتواند صدایش را بلند کند. اما وقتی جایش می رسید، چنان فریاد می کشید که ستون های کاخ اهریمن به لرزه در می آمد. پیش ما چنان ساده حرف می زد که حتی کودکانمان می فهمیدند چه می گوید. اما وقتی جایش می رسید، از عرفانی می گفت که هیچ نمی فهمیدیم.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که یارانش را در گهواره ها می شناخت و ما نمی فهمیدیم که او از شیران سال ۵۷ سخن می گوید. همان که امیدش به دبستانی ها بود و ما خوب درک نمی کردیم که اگر ریشه درست باشد، همه چیز درست می شود.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که هیچ حسی نداشت؛ وقتی سیل خروشان جمعیت به استقبالش می آمدند. همان که با صلابت، تودهنی به شاه می زد و دولت تعیین می کرد. همان که به جان های خسته ی آزادی خواهان، جانی دوباره بخشید.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که اولین بار یادمان داد؛ آمریکا اگرچه اهل غلط کردن است اما هیچ غلطی نمی تواند بکند. همان که عزیزمان کرد و ما را امید مستضعفان نمود. همان که فروریختن پایه های کمونیست را می دید وقتی که هیچ کس حتی فکرش را نمی کرد.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که به لباس خاکی ها غبطه می خورد. همان که رهبری را شایسته ی طفلی ۱۳ ساله می دانست. همان که، اگرچه جام زهر را نوشید اما یک لحظه از آنچه در جنگ کرده بود، پشیمان نبود.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود.همان که یادمان داد، راه و رسم شهادت کورشدنی نیست. همان که می گفت: از شهادت باکی نیست، هرچه برای اسلام بدهیم کم دادیم. همان که می گفت: شهدا نزد خدای تبارک و تعالی عند ربهم یرزقون اند. همان که می گفت: ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون برای اعتلای کلمه الله ایستاده ایم.
پدرمان رفت. همان که روح خدا بود. همان که هرچه از خوبی هایش بگوییم، کم گفته ایم.
پدرمان رفت و ما ماندیم با یتیمی مان چه کنیم؟
پدرمان رفت. اما روح خدا نرفت. روح خدا رفتنی نیست. روح خدا باید میانمان باشد تا راهبری کند.
خدا را شکر که یتیمی مان دوامی نیاورد و دیری نپایید که پریشانی مان به آرامش مبدل شد. خدا را شکر که روح خدا جای دیگری برای تجلی یافت و دوباره دست نوازش پدر را حس کردیم.
کسی قیم مان شد که مانند پدر از سلاله فاطمه(س)بود. کسی که عجیب بوی پدر می داد.
کسی که در پای تمام درس های پدر شاگردی کرده بود و بهتر از هر کس می دانست پدر چه می گوید.
کسی که راه و رسم عاشورایی ماندن را، خوب از پدر فرا گرفته بود.
کسی که مانند خیلی ها، حرف های پدر لقلقه ی زبانش نبود. بلکه آن ها را باور داشت و عمل می کرد.
کسی که از همان لباس خاکی هایی بود که پدر به آن ها غبطه می خورد.
کسی که اصلا پدر، به او پدری کردن را آموخته بود.
کسی که اگرچه مانند پدر، خمینی نام نبود اما خمینی مرام بود.
خدا را شکر که این بار نیز روح خدا در پدری مهربان تجلی یافت. پدری که صدایش می زنیم:
امام سید علی خامنه ای

Views – 1347

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*