تازه ها
خانه / اخبار / خاطرات شهید رحیمی (۳) فعالیت شهید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی
خاطرات شهید رحیمی (۳) فعالیت شهید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی  و شروع جنگ تحمیلی

خاطرات شهید رحیمی (۳) فعالیت شهید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی

قسمت سوم :

فعالیت شهید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی  و شروع جنگ تحمیلی :

خب ایشان بهمراه اینجانب و ۷ نفر دیگر در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزان ، که در غیاب پایگاه بسیج ، کار ثبت نام و اعزام به جبهه را انجام می داد نام نویسی که در این میان شهیدان بزرگی همچون شهید ملایی ، ( از دره باز ) شهید اصغر صباغ ،  شهید علی اکبر اسماعیلی ( از آیسک ) بودند .  لذا اعلام شد، منتظر باشید تا به محض اینکه از رده های بالا درخواست نیرو شود،  شما را به جبهه اعزام خواهیم کرد . روز موعود فرا و اعلام شد و  بنده به اتفاق آقای علی داودی – شهید اصغر صباغ – شهید امین الله ملایی در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزان جمع و منتظر شهید علی رحیمی بودیم ، که ایشان با ناراحتی فراوان و بغض در گلو مراجعه و گفت « برادران ضمن عذر خواهی من نمی توانم با شما اعزام شوم !! گفتیم چرا ؟ گفت آخر پدرم خیلی بی تابی می کند و می گوید ،  من به هیچ عنوان راضی نیستم شما به جبهه اعزام شوید !! و من چون وجاهت شرعی دارم تا  رضایت پدر و مادر را جلب نکنم ، نمی توانم بیایم . شما اعزام شوید ولی من پس از آنکه والدین خود را راضی کنم ،  اعزام خواهم شد ! ( این هم یکی از آموزه های دینی  ایشان در اطاعت و تمکین  از فرامین الهی نسبت به پدر و مادر، بود  ) هر چند که جدا شدن از قافله شما برای من سخت است ولی مطمئن باشید هر جا که حضور داشته ،  خود را به شما خواهم رساند » و همینطوری هم شد .  ایشان پس از صبحت با پدر و مادر و رضایت این عزیزان در اسرع وقت با گروه بعدی ثبت نام و پس از سیر  مراحل  آموزش و دوره مقدماتی  بسیج ،  اعزام و به خواست قلبی خود رسید . یعنی در همان منطقه ای که ما بودیم ( سرپل ذهاب ) اعزام و در پادگان ابوذر مستقر  و به هر طریقی که بود اعضای گروه چند نفری ما را پیدا و در نهایت به هم رسیدیم . به این صورت که علی رحیمی و دوستانی که با هم بودند  درموقعیتی  در سه راهی پادگان ابوذر ، سرپل ذهاب وسرآبگرم مستقر شدند  ،  لذا ما که نمی دانستیم این عزیزان وارد منطقه شدند نیمه شب  که از خط مقدم « دشت ذهاب » بر می گشتیم ، راننده وانت تویوتا به جهت اینکه از آتشباری عراقی ها فرار کند تا می توانست سرعت ماشین را زیاد کرده بود ( جاده بشدت  توسط عراقی ها زیر گلوله های خمپاره ، توپ ، کاتیوشا که ،  ثانیه ای  فرود می آمد )  ، خب ما به موقعیت این عزیزان که رسیدیم یک لحظه متوجه شدم که کسی چراغ قوه داخل ماشین انداخت و صدا زد فردوسی با شما نیست!! که چون سرعت زیاد بود صدا واضع نبود ،  فقط شنیدیم که کسی صدا زد ، بهر حال ساعت ۲ بعدازنصف شب ،  جهت استحمام و استراحت سه روزه وارد پادگان شده ، که صبح طلوعین  متوجه شدیم کسی وسط آسایشگاه صدا می زند، شما دیشب از جبهه برگشتید؟ یکی از دوستان گفت بله !! ایشان گفت شما آقای داودی و سُهی را می شناسید ؟  که دست اشاره به سمت ما رفت که یک لحظه  متوجه شدیم ،  آقای نعمت الله مظفری پی ما می گردد  ، بهر حال پس از احوال پرسی ، گفت سریعاً آماده شوید که برویم !! گفتیم کجا؟ گفت  همان محل که هستیم . ما گفتیم ، فردا خودمان می آییم ! گفت علی رحیمی تأکید کرده تا شما را با خود همراه نکنم ، به موقعیت نروم  .  خلاصه آماده شده و با موتور سیکلت هندایی که دست ایشان بود،  دو نفره  نشسته و به محل رفتیم که ایشان از دیدن ما که  در آن جمع برادران رجب ارفعی – کاظم کرباسی ، محمد خزایی (از آیسک ) با ایشان بود ،  بسیار خوشحال و اظهار مسّرت و یک شب میهمان آنها بودیم . ( که شب هنگام کاتوشیا و توپخانه برادران  ارتش که مستقر در آن موقعیت بود  آتش سنگین ،  روی مواضع عراقی ها گشود و پس از تخلیه آتش ، سریعاً  منطقه را ترک کرد . و پاسخ آتش باری عراقی ها روی سنگرهای ما  شروع ،  و شب بسیار بیادماندنی بود .که در این اثناء دو نفر هم شهید ، که یکی از جناره ها کاملاً سوخت و خاکستر شد )  بهر حال ایشان گفت دیدید به قول خود عمل کردم!!  گفتیم چطور والدین خود را راضی کردی ؟ گفت ابوی من وقتی دید خیلی من ناراحت هستم  و بی تابی می کنم !! خودش پیش من آمد و گفت علی ، می خواهی به  جبهه بروی ، برو بابا  !! خداوند حافظ تو  است نه من !!  لذا  من تو را به خدا سپردم و این بود که آمدم . لذا آنها پس از یک هفته به خط مقدم و جبهه های گیلان غرب انتقال  و ما دیگر آنها را ندیدم تا اینکه سرایان به هم رسیدیم .  (مهرماه  ۱۳۶۰ ) .

شهید رحیمی در تمام کارهای فرهنگی که وجود خود را آنجا ضروری  می دید شرکت می کرد ،   یادم نمی رود یک روز شهید غلامرضا پسندی ( البته یاد کنیم از این شهید بزرگوار ، نامبرده جمعی آموزش و پرورش و اهل شهرستان فردوس که در کسوت معلّمی و رئیس دبیرستان ابوذر سرایان بود . دارای پیشینه انقلابی و سابقه مشعشع داشت  ، مدتی به سِمت بخشداری شهر سرایان منصوب شد . ایشان پس از مدتی داوطلبانه به جبهه اعزام و اولین بخشدار آن منطقه بود ،  که به درجه شهادت رسید . روحش شاد )  شهید رحیمی  را صدا و گفت ما می خواهیم در این مدرسه شعبه اتحادیه دانش آموزان ، ایجاد کنیم  و هر چه فکر می کنم ، بهتر از شما کسی برای مدیریت آن سراغ ندارم ، که وی  ضمن اینکه گفتند؛  مسئولیت بزرگی بر گردن من می اندازید آن را قبول و کم کم با تبلیغات وسیعی که داشت ، پای  ورود دانش آموزان به این شعبه را باز، که ثمره آن شهیدان  :  سید قاسم میرزایی – سید محمد کاظم محمد پور – سید حسن صاعدی – علی اکبر قربانزاده ، و…  را می توان نام برد .

از سمت چپ : برادر شهید غلامرضا پسندی ( بخشدار سرایان ) برادر مرادنیا

برادر مهدی عظیمی و …

شهید رحیمی توجه خاصی به مسائل مذهبی و دینی داشت و شب جمعه ای نبود که در سرایان باشد و دعای کمیل را قرائت نکند  ، و یا مراسم حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام ) بر پا ، زیارت عاشورا و مداحی نکند . لذا خصلتش این بود ، که همیشه خود  را در صفوف اولین کسان و عزاداران جای  می داد .( البته من با وی در تربیت معلم نبوده ، ولی از دوستان و هم دوره های ایشان شنیده ، که همیشه دعای کمیل را قرائت و مستّمعین را به سر سفره حضرت اباعبدالله الحسین ع می کشاند . حتی فرمانده گردان می گفت که صبح ها برادران را برای نماز بلند و پس از نماز برای آنها مداحی و قرائت زیارت عاشورا می نمود .

یکی از دیگر کارهای فرهنگی ایشان اینکه ، در سالگرد انقلاب اسلامی و ۲۲ بهمن به همت پایگاه بسیج شهرستان قرار بود نمایشنامه ای تحت عنوان « حُجربن عدی » به نمایش گذاشته شود . لذا نقش های مختلفی به افراد داده شد که شهید علی رحیمی به عنوان «حُجربن عدی » ایفای نقش  کرد و این نمایشنامه بسیار مورد علاقه و تحسین مردم شهرستان  قرار،  بطوریکه آوازه آن در شهرستانهای مجاور ( فردوس و گناباد ) پیچید و رسما ً دعوت تا  در آنجا هم به نمایش گذاشته شد . ( یاد کارگردان این نمایش نامه برادر صادق صالح نیایی که از اهالی شهر آیسک بود، گرامی می داریم  )

 

عکس زیر مربوط به نمایشنامه است از سمت راست : ایستاده حسن طاهرپور – علی سُهی سرباز ابن زیاد

و آقای کیال معلمی از فردوس در نقش ابن زیاد ابن زییاد – شهید رحیمی نشسته با شال سفید در نقش

حجربن عدی در بهمن ماه سال ۱۳۶۰

خب شهید علی رحیمی با چند تن از دوستان خود ( شهید قربانزاده ، برادرجانبار مرحوم علی   باباسلطانی و برادران : محمد صفرپور، سید حسن حسین نژاد ، اکبر پیروزی ، ) ادامه تحصیل دادند و پس از فارغ التحصیل و اخذ دیپلم و احساس اینکه نظام و جبهه ها به وجود ما احتیاج دارند !! داوطلبانه خود را به مراکز نظام وظیفه ، معرفی و پس از مراحل گزینش به لشکر ویژه شهدا اعزام شدند .  برادر علی رحیمی با توجه به اینکه سرباز وظیفه بود ، ولیکن تا سطوح فرماندهی رشد تا اینکه نامبرده بعنوان مسئول یکی از دسته های گروهان و سپس در سطوح فرماندهی بعنوان فرمانده گروهان ارتقاء یافت . چند ماهی بیشتر از خدمت ایشان در لشکر ویژه شهدا نمی گذشت که بنده و تنی چند از برادران دیگر که لباس سبز سپاه را پوشیده و در کسوت پاسداری قرار گرفته بودیم به آن لشکر که همین برادران حضور داشتند ، اعزام شدیم . برادر رحیمی در گردان حضرت رسول (ص) و بنده به همراه دیگر دوستان در گردان حضرت امام حسن مجتبی (ع) خدمت می کردیم . در یکی از عملیاتها با هم در یک ستون قرار   ، بطوریکه گروهانی که ایشان فرماندهی آن را داشت انتهای ستون و گردان ما که بنده همراه  فرمانده گردان بودم در سر ستون با هم برخوردیم ( خوب است که در اینجا اشاره ای کوتاه به نحوه عملیاتهای کردستان بنمایم و آن به این صورت بود که تمام نیروها شبانه حرکت می کردند و ستون بزرگی شکل می گرفت  ، بطوریکه مثلاً اول ستون در شهر آیسک  یا  شهر سه قلعه و عقبه آن در شهر سرایان بود ، گاهی اوقات می شد که در کمین دشمن گرفتار می شدیم ولی به جهت اینکه عملیات لو نرود و دشمن از ستون کشی ما مطلع نشود ساعت ها در کمین گرفتار می شدیم   که با تدبیر فرماندهی از وسط آتش باری دشمن بصورت سینه خیز و یا تاکتیکی های دیگر دشمن را فریب و عبور می کردیم  ) بهر حال یک لحظه متوجه شدم که در تاریکی شب ،  برادری که صدایش آشنا است خیلی آرام به نیرویش می گوید ، که حرکت کن اگر حرکت نکنی  مجبور هستم  تو را  رها کنم ، و می دانی در وسط این بحر بیابان و تاریکی شب ( ساعت ۳ صبح ) چه بر سرت خواهد آمد !! لذا این موضوع گذشت چون بنده نمی توانستم ایشان را صدا بزنم و سکوت مطلق حاکم و دور تا دور ما کومله و دموکرات ( ضد انقلاب )  وجود داشتند . گذشت ، تا در پادگان همدیگر را دیدیم ، گفتم علی آقا قضیه  چه بود ، چون من پشت سر شما بودم و فقط صدای شما را می شنیدم ، که نامبرده گفت !! این نیرو خیلی خسته شده بود ( باید داخل پرانتز عرض کنم در تعقیب دشمن ، گاهاً از سرشب تا طلوع صبح در وسط کوه و دره ها پیاده روی می کردیم بعضی که توان جسمی ضعیفی داشتند زود خسته می شدند ) و می گفت من را رها کنید بهر حال اینقدر او را نصیحت کردم تا آخرش حرکت و صبحت های من باعث شد تا از اینجانب  بیشتر توان یافته و  خود را به سرستون گردان،  برساند .

خب لشکر ویژه شهدا که در مهاباد استقرار یافته بود ،  موقعی که عملیات نبود ( چون عملیاتهای لشکر ویژه شهدا بصورت موردی و باید گفت ایذایی انجام می شد )  ما  بچه های سرایان، آیسک ، سه قلعه و فردوس دورانی داشتیم ، روزهایی که عملیات در پیش نبود و در حال استراحت بودیم ، بعدازظهرها ،  همه در فضای بیابانی لشکر ( در اطراف مهاباد که بسیار مناظر جالبی داشت ) جمع شده و یک کتری بزرگ را با هیزم هایی که در وسط پادگان وجودداشت جوشانده ، ویک  چایی زعفرانی  نوش جان می کردیم  و  تا غروب دور هم می نشستیم ،  سپس  در نماز جماعت شرکت کرده و پس از آن به آسایشگاه خود مراجعه داشتیم   ، که این هم از ابتکارات شهید رحیمی بود و باید گفت که یک صله رحم رفقاتی  بوجود آورده بود . و گاهی برادر علی رحیمی به جهت شرکت در شناسایی مناطق عملیاتی با جمع سایر فرماندهان در این تفرج حضور نداشت  ، ولی سفارش می کرد من نیستم ولی شما فردا درو بر هم جمع شویید . که این هم یکی از یادگارها این بزرگوار بود .

سرهنگ پاسدار علی سهی

ادامه دارد                   

 

 

 

 

 

Views – 441

درباره‌ی admin

۲ نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*