تازه ها
خانه / اخبار / متن جزوه‌ی مسابقه «زنان برتر»

متن جزوه‌ی مسابقه «زنان برتر»

 سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثرقرآن، همتای امیر مومنان

و الگوی بی بدیل تمام جهانیان

بر همه زنان عالم مبارک باد . . .

 1_________-________

 مسابقه زنان برتر 

(ویژه بانوان)

 

مقدمه

زنان , بخشى از جامعه انسانى اند که در حوزه ایمان و کمال , تفاوتى با مردان ندارند و گاه به چنان مقامى دست مى یابند که مردان باید از آنان درس تقوا, شجاعت , دیانت و خضوع در برابر پروردگار بگیرند.

قـرآن کـریـم در یـک دعوت عمومى مى فرماید: یا ایها الذین آمنوا آمنوا , و راه کمال را با استمرار حـرکـت در مسیر ایمان , براى هر زن و مرد ترسیم مى کند و مثال هایى از افراد نمونه را ـکه در آن هـم سـخـن از مـرد اسـت و هم زن ـ براى عبرت افراد جامعه مثل مى زند تا راه صعود به قله بلند ایمان براى زن و مرد روشن تر شود.

زنـانـى از هـمـیـن جـامعه دعوت شده بوده اند که با تربیت نفس خویش و حرکت در راه رضایت محبوب , چنان ذوب در معشوق شوند که از آنان باید به عنوان الگو نام برد.

و آن گـاه کـه زنـى فـاطمه شد, هم براى مردان و هم براى جامعه زنان الگوست و براى همه نیز پیروى از فاطمه (سلام الله علیها ) ارزشمند است و زنانى که ازفاطمه (سلام الله علیها ) تبعیت کنند, خود نیز نمونه هایى از مردم نمونه اند که گاه رتبه اى بالاتر از مردان مى یابند و مردان نیز باید از آنان الگو بگیرند.

این مسابقه که بیان مختصری راجع به برخی از زنان نمونه در اسلام می باشد، بهانه ای است تا با الگوی یک زن مسلمان بیشتر آشنا شویم. امید است این جرقه، حوصله هایی بیافریند که من و ما را تا شناختی دقیق . کامل از جامعه‌ی زنان نمونه، با خود همراه کند.

بانویی از یاران امام عصر(علیه السلام)

ام ایـمن یا برکه , دختر ثعلبه بن عمرو, از بانوان آگاه , شجاع و مخلص بود که درحد توان خود از محضر حضرت زهراى ـ در بهره گیرى ازعلوم و دانش ها و ارزش هاى اسلامى ـ استفاده هاى فراوان برد و به مرحله اى بسیار عالى از کمالات معنوى رسید.
پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) او را مادر مى خواندند و مى فرمودند او بقیه اى از اهل بیت (علیهم السلام ) من است !.
ام ایـمـن در جنگ احد, حضورى جدى داشت و در آب رسانى و مداواى مجروحین به رزمندگان اسلام کمک مى کرد.
آن گـاه که شایعه کشته شدن پیغمبر(صلی الله علیه و آله ) توسط مشرکین منتشرشد, اوس بن قیظى به همراه تنى چند از بنى حارثه , پشت به جبهه کردند و خود را به شقره رساندند.
ام ایمن با دیدن آنان , سخت ناراحت شد, مشتى خاک برداشت و به چهره شان پاشید و براى برخى از آنان دوک آورد و گفت : شمشیرت را بده , نخ ‌بریس !.
ام ایـمن , در جنگ خیبر نیز حضورى فعالانه داشت و یگانه خدمتگزار مخلص پیامبر(صلی الله علیه و آله ) از طایفه زنان بود.
وى دو پسر داشت , یکى ایمن که در جنگ حنین , قهرمانانه جنگید و به شهادت رسید و دیگرى اسامه کـه از طـرف پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلی الله علیه و آله ) ـدر آخرین روزهاى عمر مبارکشان ـ به فرماندهى سپاه اسلام در جنگ با رومیان منصوب شد.

پـس از آن کـه حضرت زهرا(سلام الله علیها) از دنیا رفتند, ام ایمن طاقت نداشت که مدینه بى فاطمه را ببیند, لذا عازم مکه شد.
در مسیر حرکت , به بیابان جحفه رسید.
تشنگى بر او غالب شده بود و آبى نیز به همراه نداشت .
نزدیک بود پرنده مرگ جانش را بستاند.
چشمش پراز اشک شد و با تضرع گفت : یا رب اتعطشنى و انا خادمه بنت نبیک.
پروردگارمن !.
آیا مرا تشنه مى گذارى , با این که من کنیز دختر پیامبرت هستم ؟!.
بـعـداز دعـا, دلـوى پـر از آب بهشتى از آسمان فرودآمد, ام ایمن از آن نوشید و تا هفت سال تشنه و گرسنه نشد!.
ایـن بـانـوى شـجاع و شهیدپرور, هنگام ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه ), به همراه دوازده زن دیگر, در رکاب امام زمان (علیه السلام )  حاضر مى شود و به معالجه و مداواى مجروحین لشکر حضرت مى پردازد. (ریاحین الشریعه،ج۲،ص۳۲۶)

ام سلیم

ابوطلحه انصارى , از اصحاب بزرگ پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله), پسرى داشت به نام ابوعمیر که بسیار مورد علاقه او بود.
ابوعمیر اتفاقا مریض شد.
مـادر مـکرمه اش ام سلیم , چون از محبت زیاد ابوطلحه نسبت به فرزندش و حال وخیم فرزندش آگـاهـى داشـت , شـوهرش را خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله ) فرستاد تا وى در هنگام رحلت ابوعمیر در منزل نباشد.
پس از رفتن ابوطلحه , بچه از دنیا رفت .
ام سلیم او را در جامه اى پیچید و کنار اتاق گذاشت .
غذاى مطبوعى نیز تهیه کرد و آماده پذیرایى از شوى خود شد.

وقتى ابوطلحه آمد, از حال فرزندش پرسید و پاسخ شنید که خوابیده است .
ابوطلحه سوال کرد: غذایى هست ؟.
ام سلیم غذا را آورد و با هم شام را صرف کردند و پس از آن , به بستر رفتند.

همین که صبح شد, ام سلیم به شوهرش گفت : ابوطلحه !.
اگر کسى به تو امانتى بدهد و سپس آن را طلب کند, آیا آن را پس مى دهى یا نه ؟.

ابوطلحه جواب داد: آرى !. پس مى دهم .

ام سلیم ادامه داد: چند سال قبل شخصى امانتى به ما داد و امروز من آن را به او بازگرداندم .

حال بگو بدانم از این موضوع نگران و ناراحت که نیستى ؟.

ابوطلحه گفت : چرا نگران باشم ؟.

جام سـلـیـم پاسخ ‌داد: پس بدان که فرزندت امانتى از سوى خداوند بود که امروز امانت خود را پس گرفت !.

ابوطلحه بدون هیچ تغییر حالى گفت : الحمد للّه رب العالمین .

وسپس افزود: مـن از تو که مادر او بودى , به شکیبایى سزاوارترم .

بعد از آن غسل کرد, دو رکعت نماز گزارد.

سـپـس خـدمـت پـیـغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) رسید و مرگ فرزند و عمل ام سلیم را به عرض آن بزرگوار رسانید.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) به او فرمودند: مبارک باد دیشب تو!.

اتفاقا همان شب ام سلیم آبستن شد و بعدها فرزند بسیار صالحى نصیب آنان شد.
نام وى را عبداللّه نهادند.
عـبداللّه از بهترین و خالص ترین مردان انصار به شمار مى رفت و از او فرزندان شایسته اى به وجود آمد که همگى قارى قرآن بودند.
این استقامت و صبر ام سلیم برخاسته از معنویت و رابطه او با پروردگار بود.
وى کـه بـه همراه همسرش (ابوطلحه ) در نبرد حنین شرکت کرده بود ـبا این که عبداللّه را حامله بودـ شمشیر به کمر بست و خود را آماده نبرد بادشمن کرد.
چه چیز غیر از معنویت و حرکت براى خدا, مى تواند از زنى مثل ام سلیم , همسرى نمونه و قهرمانى کم نظیر بسازد؟.
ابـوطـلـحـه مـى گـویـد: در نـبـرد حنین که ام سلیم را با آن ابهت نظامى دیدم , به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرض کردم : اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!.
این ام سلیم است که با خود شمشیر حمل مى کند.

ام سلیم نیز رو به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) کرد و گفت : یا رسول اللّه !.
به این منظور شمشیر را با خود آورده ام که اگر دشمن به من نزدیک شد, شکم او را پاره کنم !.

وى یـکـى از یـاران و محدثین حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله )بود که حضرت محمدر درباره اش فرمودند: در عالم خواب مشاهده کردم داخل بهشت شده ام وام سلیم , همسر ابوطلحه انصارى , در آن جا حضور دارد. (اعلام النساء،ج۲،ص۲۵۷)

بانوی بصیر

حُره , دختر حلیمه سعدیه (دایه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آلله)) و از دوستداران حضرت على (علیه السلام ) است .
وى , روزى بر حجاج بن یوسف ثقفى واردشد.
حجاج از نوع نشستن وى , فهمید که او از بزرگان است .
رو به حره کرد و از او پرسید: شما حره , دختر حلیمه هستى ؟.
حره گفت : آرى .
حجاج گفت : مدت هاست که انتظار دیدارت را داشتم .
به من گزارش داده اند که تو على را از ابوبکر و عمر و عثمان برتر مى دانى ؟.
حره گفت : دروغ گفته اند, چون عقیده من در این باره بالاتر از این حرف هاست .
من على (علیه السلام ) را نه بر اصحاب , بلکه بر کسانى که افضل از آنها هستند, ترجیح مى دهم .
حجاج گفت : سخنان خود را روشن بگو, از چه کسانى دیگر او را برتر مى دانى ؟.
حـره ادامـه داد: آنـهـا بـسـیـارنـد, مانند حضرت آدم , نوح , لوط, ابراهیم , داود, سلیمان , موسى و عیسى بن مریم (علیه السلام ). حجاج که از این سخنان تعجب کرده بود, گفت : واى بر تو!.
اگر براى ادعاى خود, دلیل اقامه نکنى , با این شمشیر سر از تنت جدا خواهم کرد.
حـره جـواب داد: فـضـیـلـت او را خداوند عطا کرده است و دلیل و برهان بر گفته ام این است که خداوند در قرآن , درباره آدم , مى گوید: آدم نافرمانى وترک اولى کرد, پس گمراه شد.
و در حق على (علیه السلام ) مى فرماید: کوشش و سعى على (علیه السلام )  در راه ما قابل تشکر و تمجید است .
حجاج بى اختیار گفت : آفرین بر تو اى حره !.
حالا بگو ببینم , به چه دلیل على را بر نوح و لوط ترجیح مى دهى ؟.
حـره پـاسـخ ‌داد: قـرآن مى فرماید: خداوند براى کافران , زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فـرمـان دو بنده صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند وآن دو شخص نتوانستند آن زنان را از قهر خـدا برهانند و حکم شد آن دو زن را با دوزخیان به آتش درافکنید, اما همسر على (علیه السلام )، فاطمه (سلام الله علیها ) است که خداوند با خشنودى او خشنود و با خشم او, خشمگین مى شود.
حجاج گفت : آفرین !.
حال بگو ببینم , به چه دلیل على(علیه السلام) را برتر از ابراهیم(علیه السلام) مى دانى ؟.
حره لب به سخن گشود: خداوند در قرآن کریم از گفته ابراهیم چنین حکایت مى کند.
چون ابراهیم گفت : پروردگارا!.
به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده مى کنى , خداوند فرمود: مگر باور ندارى ؟.
گـفـت : چـرا, لیکن مى خواهم با مشاهده آن , دلم آرام بگیرد , اما مولایم امیر مومنان(علیه السلام) گفت : اگر تمام پرده هاى آسمان ها و زمین کنار برود, بر یقین من افزوده نخواهد شد.
حجاج گفت : آفرین بر تو اى حره !.
چرا او را بر موسى ترجیح مى دهى ؟.
حـره گفت : به گفته خداوند, موسى از شهر مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدین بـیـرون رفت , ولى على بن ابیطالب در لیله المبیت جاى پیغمبر(صلی الله علیه و آله ) خوابید و در بستر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله ) آرمید و جان خود را فداى آن حضرت کرد, بدون آن که ترس و وحشتى او را فراگیرد.
حجاج گفت : مرحبا!.
حالا بگو بدانم چرا او را بر داود ترجیح مى دهى ؟.
حره گفت : خداوند او را برتر دانسته است .
در کـتـابـش مـى فـرمـایـد: اى داود مـا تو را خلیفه در زمین قرار دادیم , پس میان مردم به حق قـضـاوت کـن و از هـوا پـیـروى نکن تا تو را از راه خداگمراه کند, ولى على (علیه السسلام ) فرمود: از من بـپـرسید از مطالب فوق عرش , از من سوال کنید درباره زیر عرش , سوال کنید از من قبل از آن که مرا ازدست بدهید.
و نـیز روز فتح خیبر, به حضور پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله )  رسید, رسول خدا(صلی الله علیه و آله )  به حاضرین فرمود: بهترین شما, داناترین شما و بهترین قضاوت کننده على (علیه السلام) است .
حجاج گفت : آفرین , چرا او را از سلیمان برتر مى دانى ؟.
حره پاسخ ‌داد: سلیمان به خداوند عرض کرد: پروردگارا!.
به من ملکى عطاکن که بعد از من سزاوار کسى نباشد, ولى على (علیه السلام ) فرمود: اى دنیا!.
من تو را سه طلاقه کردم , دیگر حق رجوع به من را ندارى .
حجاج گفت : احسنت !.
چرا على را از عیسى بالاتر مى دانى ؟.
حـره پـاسـخ ‌گـفـت : خـداوند بزرگ درباره عیسى (علیه السلام ) گفته است : یاد کن آن گاه که خداوند به عـیـسـى بـن مـریـم مـى گـویـد: آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم را دو معبود ـ غیر از خداـ انتخاب کنید؟.
او مى گوید: خدایا!.تو منزهى , من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست بگویم , اگر چنین سخنى را گفته باشم تو مى دانى , تو از آنچه در روح و جان من است آگاهى و من از آنچه در ذات تو است آگاه نیستم , زیرا تو با خبر از تمام اسرار و پنهانى ها هستى .

عـیسى , قضاوت درباره کسانى که او را خدا دانستند, به قیامت واگذاشت , اما على (علیه السلام ), کسانى را که درباره او غلو کردند و قائل به خدایى وى شدند, محاکمه کرد و به قتل رسانید.
حجاج او را تحسین کرد و گفت : خوب پاسخ ‌گفتى , وگرنه تو را مجازات مى کردم !. (اعلام النساء،ص۲۹۵)

مادری با ایمانی راسخ

حـمـامـه , مـادر بـلال حـبشى , در آغاز پیدایش اسلام , به این آیین الهى گروید و همواره به جرم ایمانش , مانند سایر مسلمانان شکنجه مى شد.
روزى امـیـه بـن خـلـف که بلال را سخت شکنجه مى داد, به بلال گفت : تعجب مى کنم راجع به مادرت حمامه , آیا دلت براى او نمى سوزد که دربیابان سوزان شکنجه مى شود؟.
بلال آهى پردرد کشید و گفت : آه مادرم !.
چقدر شیرین است .
پایدارى و استقامت او در راه اسلام چقدر لذت بخش است !.
شـمـا او را شـکـنـجه مى دهید, ولى نمى دانید که هر اندازه جسم او را شکنجه مى دهید, روحش بانشاط و شاداب تر مى شود!.
او احساس درد در راه اسلام را بهترین لذت براى خود مى داند.(اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله)،ص۵۷)

بانوی سرمایه دار

حضرت خدیجه‌ دختر خویلد, زنى پاکدامن و عفیف بود و از بازرگانان قریش به حساب مى آمد.
وى به دنبال مرد امینى مى گشت که زمام تجارت او را بر عهده بگیرد.
امانت دارى محمدبن عبداللّه ر در میان مردم شهرت داشت .
از ایـن رو, خدیجه به دنبال پیامبر(صلی الله علیه و آله ) فرستاد و گفت : چیزى که مرا شیفته تو کرده راستگویى , امانتدارى و اخلاق پسندیده تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران مى دادم به تو بدهم و دو غلام خود را نیز همراه تو بفرستم که در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند.
نبى گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله ) نیز دعوت خدیجه را پذیرفتند و کاروان قریش به حرکت درآمد.
سفر بازرگانى پرسودى بود.
پس از تجارت , کاروان به مکه بازگشت و پیامبر گزارش سفر را براى خدیجه تشریح کرد.
چـیـزى نـگذشت که میسره غلام خدیجه نیز وارد شد و آنچه را در این سفر دیده بود موبه مو براى مولایش تعریف کرد و گفت : امین در بصرى , به منظور استراحت , زیر سایه درختى نشست .
در آن هـنـگـام , چشم راهبى به امین افتاد و از من نام او را پرسید و سپس چنین گفت : این مرد, همان پیامبرى است که در تورات و انجیل , درباره اوبشارت هاى فراوانى خوانده ام !.
حـضرت خدیجه (سلام الله علیها) پس از این سخنان , علاقه مفرطى به محمد, که سرچشمه آن از معنویت وى سرچشمه مى گرفت , در خود احساس مى کند.
و پس از آن در عالم رویا مى بیند که خورشید, بالاى مکه چرخ ‌خورد و کم کم پایین آمد و در خانه او فرود آمد.
دخـتـر خـویلد, خوابش را براى عموزاده خود ورقه بن نوفل که از دانایان عرب بود, نقل مى کند و عموزاده اش مى گوید: تو با مرد بزرگى ازدواج خواهى کرد که شهرت او عالم گیر خواهد شد.
خـدیـجـه به این ازدواج تمایل پیدا مى کند, لذا نفیسه , دختر علیه را که از زنان قریش و دوستان نزدیکش بود, مامور ابلاغ این پیام به محمدبن عبداللّه ر مى کند.
فرستاده خدیجه به پیامبر(صلی الله علیه و آله ) مى گوید:  محمد!. چرا شبستان زندگى خود را با چراغ همسر روشن نمى کنى ؟.
هرگاه من تو را به زیبایى و ثروت , شرافت و عزت دعوت کنم مى پذیرى ؟.
پیغمبر فرمودند: منظورت کیست ؟.
نفیسه , خدیجه را معرفى مى کند.
پـیـغـمـبـر مى فرمایند: آیا خدیجه به این کار راضى مى شود, با این که وضع زندگى من با او فرق زیادى دارد؟.
نفیسه مى گوید: اختیار او به دست من است و من او را حاضر مى کنم .
پس از آن , پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) با عموهاى بزرگوار خود, جریان را در میان نهادند.
مجلس باشکوهى تشکیل و عقد نکاح پیغمبر و خدیجه جارى شد.
بـعـد از ازدواج آن دو, الفت , محبت و معنویتى میانشان پدید آمد که خدیجه(سلام الله علیها) تمام ثروت خود را در اختیار محمد (صلی الله علیه و آله ) گذاشت .
آن گاه که پیامبر به رسالت مبعوث شد, اولین زنى که به محمدر ایمان آورد, خدیجه بود.
خـدیـجـه بـه هـمـراه هـمـسـرش و على بن ابیطالب (علیه السلام ) به مسجدالحرام مى رفت و در آن جا به پیغمبراکرم (صلی الله علیه و آله) اقتدا مى کرد و با ایشان نمازمى خواند.
این حرکت , نشانه شجاعت , راست قامتى و ایمان خدیجه است .
در چنان شرایطى که تمام دشمنان اسلام علیه پیغمبر(صلی الله علیه و آله ) قدبرافراشته اند, او با یک دنیا تعبد, به کنار کعبه مى آید و به نماز مى ایستد و عملا با تمام       بت ها و طاغوت ها مبارزه مى کند.
در زمـانـى کـه مـشـرکین و کفار, با سخت ترین شکنجه ها تلاش مى کردند تا راه نفوذ اسلام را در سـطـح عربستان , سدکنند و بارها در مسیر مسجد الحرام تا خانه , به پیامبر سنگ مى زدند, خدیجه(سلام الله علیها) گاه سپرى بود که سنگ ها را بر جان مى خرید تا کمتر به دست و پاى پیغمبر آسیبى برسد.
حـضـرت خـدیـجه , علاوه بر همسرى رسول خدار, لیاقت مادرى فاطمه (سلام الله علیها ) را دارد که با عنوان ام الائمه , ارزش هاى شکل گرفته در زمان پیامبرى محمدبن عبداللّه (صلی الله علیه و آله ) را تا انتهاى دنیا, حفظ و پاسدارى مى کند.
ارزش هـایـى کـه بـدون حـمـایـت خـدیـجه پدیدار نمى شد و آن بانوى گرامى , با دلدارى دادن هـمـسـرش , بذل تمامى ثروتش و با شجاعت و شهامتش , به پیامبر قدرتى مى داد که با دلگرمى به ترویج اسلام بپردازد و از آزار دشمنان نهراسد.
ایـن واقـعـیت در سال دهم بعثت , عیان تر شد و آن زمانى بود که خدیجه , پیامبر را تنها گذاشت , کوله بار سفر را بست و به سوى معشوق شتافت .
پـیـامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) بعد از این واقعه , جنازه حضرت خدیجه را در مکانى به نام حجون , در مکه دفن کردند.
قـبـل از دفـن , خود به میان قبر رفتند و جنازه را در آن نهادند و با دست مبارک خود بر آن خاک ریختند.

 

همنشین داود (علیه اللسلام)

خـداونـد به حضرت داود(علیه السلام ) وحى کرد که به خلاده دختر اوس , مژده بهشت بده و او را آگاه کن که همنشین تو در بهشت است .
داود(علیه السلام ) بـه درب مـنزل او رفت و در را کوبید, خلاده در را بازکرد و تا چشمش به داود(علیه السلام ) افتاد, وى را شناخت و گفت : آیا درباره من چیزى نازل شده است که به این جا آمده اى ؟!.
داود(علیه السلام ) گفت :آرى !.
عرض کرد:آن چیست ؟.
فرمود:آن وحى الهى است !.
خلاده گفت :آن زن من نیستم , شاید زنى همنام من باشد.
من در خود چیزى نمى بینم که درباره ام وحى شود.
ممکن است اشتباهى شده باشد؟!.
داود(علیه السلام ) گفت :کمى از زندگیت برایم تعریف کن , شاید معما حل شود.
خـلاده گـفـت :هـر دردى بـه مـن مى رسید, صبر مى کردم و چنان تسلیم خداوند بودم که از او نخواستم آن درد را برگرداند تا خودش به رضاى خود آن را شفا مى بخشید.
من هرگز عوضى به جاى آن صبر نخواستم و همواره شاکر خداوند بودم .
داود(علیه السلام ) گفت : به همین جهت به این مقام رسیده اى !. (بحارالانوار، ج۷، ص۸۹)

دختر شهید

پس از این که خبر شایعه شهادت پیغمبر(صلی الله علیه و آله)در جنگ احد به مدینه رسید, زنان مدینه با ناراحتى از خانه ها بیرون ریختند و سراسیمه به سوى احدشتافتند.
در مسیر راه , جوانى را دیدند که از جبهه جنگ برمى گردد.
یکى از زنان از وى پرسید: از پیامبر(صلی الله علیه و آله)چه خبر دارى ؟!.
جـوان ,زن را شـنـاخـت و چـون مى دانست پیغمبر(صلی الله علیه و آله ) سالم هستند به جاى پاسخ به سوال وى , گفت :اى خواهر!.
پدر شما کشته شده است !.
زن انصارى تکان ملایمى خورد و پس از لحظه اى تامل بازپرسید:از پیامبر(صلی الله علیه و آله ) چه خبر دارى ؟.
جوان گفت :اى خواهر!.
برادر شما هم کشته شده است !.
زن تـکانى خورد و ناراحت شد, ولى اندیشه شهادت پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) چنان او را کلافه کرده بود که از فکر پدر و برادر منصرف شد و سوال کرد:از تو مى پرسم از پیامبر(صلی الله علیه و آله ) چه خبر دارى ؟.
آیا آن حضرت سالم هستند؟.
جوان در جواب زن انصارى گفت :اى خواهر!.
شوهر شما نیز کشته شده است !.
زن این بار با خشم و ناراحتى فریاد زد:من نمى خواهم بدانم چه کسانى از بستگانم شهید شده اند, خواهشمندم از حال پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله ) برایم بگو!!
جوان گفت :پیغمبر(صلی الله علیه و آله)در کمال سلامتى است !.
ناگهان از این خبر مسرت بخش , صورت زن انصارى شکفت و با حالتى روحانى گفت : پس قربانى ما به هدر نرفته است !.    (داستانهایی از تاریخ اسلام ، ج۲، ص۴۵)

همسر با بصیرت

هـنـگامى که امام حسین (علیه السلام ) از مکه به جانب عراق در حرکت بودند, زهیر بن قین نیز با آن حضرت هم مسیر شده بود, اما در همه این مدت تردید داشت که آیا با حسین بن على  روبرو بشود یا نه ؟.
او از طرفى مى دانست که حضرت ابى عبداللّه الحسین (علیه السلام ) فرزند پیغمبر است و حق بزرگى بر این امت دارد و از طرفى دیگر او با حضرت على (علیه السلام ) میانه خوبى نداشت .
به همین جهت مى ترسید که با آن حضرت روبرو شود و امام از وى تقاضایى کنند و او در انجام آن قصور ورزد.
بالاخره در یکى از منازل بین راه , اجبارا با امام حسین (علیه السلام ) بر سر یک چاه آب فرود آمد.
حضرت ابى عبداللّه (علیه السلام ) کسى به جانب زهیر بن قین فرستادند تا او را به نزد امام دعوت کند.
وقـتـى کـه فـرسـتـاده امام حسین (علیه السلام ) به جایگاه زهیر رسید, وى و اقوام و قبیله اش در خیمه اى مشغول صرف غذا بود
فرستاده امام روبه زهیربن قین کرد و گفت :اى زهیر!.
دعوت حسین (علیه السلام ) را بپذیر!.
زهـیـر بـا شنیدن این پیام , رنگ از رخسارش پرید, ترس و وحشت سراپاى وجود او و قومش را در برگرفت و گفت :آنچه نمى خواستم شد!!.
او زن صالحه و مومنه اى به نام دیلم داشت .
دیلم متوجه قضیه شد, نزد زهیر آمد و با یک ملامت عجیبى فریاد زد: زهیر!.
خجالت نمى کشى ؟.
پسر پیغمبر خدا, فرزند زهرا, تو را به سوى خود مى خواند و تو از رفتن , امتناع مى ورزى ؟!.
تردید به خود راه نده , بلکه باید افتخار کنى که میروى , بلند شو!.
این سخنان در وجود زهیر کارگر افتاد, بلند شد و به جانب خیمه گاه امام حسین (علیه السلام ) حرکت کرد.
وى پس از مدتى که در خدمت امام بود, با چهره اى خوشحال و خندان بازگشت و مشغول وصیت شد!!.
پس خودش را مجهز کرد و گفت :من رفتم !.
در این هنگام همسرش دامان زهیر را گرفت و گفت :زهیر!.
تورفتى , اما به یک مقام رفیع نایل شدى , زیرا امام حسین (علیه السلام ) از تو شفاعت خواهدکرد.
مـن امروز دامان تو را مى گیرم که در قیامت جد حسین (علیه السلام ) و مادر حسین (علیه السلام ), هم از من شفاعت کنند.     (ارشاد مفید،ج۲،ص۷۴)

یتیم بخشنده

زهرا دخترى ۹ ساله و یتیم بود که وظیفه امرار معاش خانواده را نیز برعهده داشت .
دلـش بـراى رزمـندگان عرصه نبرد علیه کفار بعثى مى تپید و عشق به اسلام , قرآن و ولایت در وجـودش شعله مى کشید, از این رو, سعى کرد تا با کارو تلاش شبانه روزى و روزه گرفتن , علاوه بر امرار معاش خانواده , هدیه اى نیز به جبهه بفرستد.
وى در نـامـه اى کـه هـمـراه هدیه اش به رزمندگان اسلام مى فرستد, مى آورد: بسم ا للّه الرحمن الرحیم باسلام به امام زمان (علیه السلام ) و درود به امام خمینى ,سلام به رزمندگان اسلام .
اسم من زهرا مى باشد.
این هدیه را که نان خشک و بادام است , براى شما فرستادم .
پدرم مى خواست به جبهه بیاید, ولى او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد.
من ۹ سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالى بافى مى روم .
مادرم کار مى کند.
ما ۵ نفر هستیم .
پدرم مرد و باید کار کنیم .
و من ۹۲ روز کار کردم تا براى شما رزمندگان توانستم نان بفرستم !.
از خدا مى خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید.
آخر من و مادرم خیلى روزه مى گیریم تا خرجى داشته باشیم .
مادرم , خودم , احمد, بتول و تقى برادر کوچک من , سلام مى رسانیم .
خدانگهدار شما پاسداران اسلام باشد.
۸/۱۱/۶۲ ـ زهـرا

ایـن نـامـه , نـشان از روح بلند زهرا دارد که براى حفظ اسلام ناب مى کوشد و در خاطره اش , پاسدارى از قرآن و دین را مرور مى کند. (زنان نمونه،ص۱۴۷)

اولین شهیده اسلام

سمیه , مادر عمار یاسر و کنیزابوجهل بود.
وى در همان آغاز بعثت , به حقانیت اسلام پى برد و به آن ایمان آورد.
ابوجهل آن قدر به او تازیانه زد تا دست از اسلام بردارد, ولى وى همچنان استوار و راسخ در عقیده خود باقى ماند.
عـصـرهـا کـه مى شد, مردم جمع مى شدند و براى ارعاب تازه مسلمانان و سرگرم شدن , این زن تـازه مـسـلـمان را با بدن عریان روى ریگ هاى سوزان مى انداختند, به او تازیانه مى زدند و او را به داخـل آتـش پـرتاب مى کردند تا از شدت شکنجه بى هوش مى شد,پس از به هوش آمدن , باز ماجرا ادامه مى یافت !!.

ابـوجـهـل روزى او را به قدرى زد که بى هوش به زمین افتاد, پس از مدتى به هوش آمد و گفت : آیین من همان آیین محمد است !!.
وقـتـى که ابوجهل با شدیدترین شکنجه ها, نتوانست سمیه را از آیین حق بازدارد, تصمیم گرفت وى را به قتل برساند,لذا او را کنار خانه کعبه آورد,مشرکان مکه اجتماع کردند و ابوجهل در میان جمعیت به سمیه گفت :دو راه در پیش دارى , یا از اسلام برگرد ویا این که کشته خواهى شد.

سمیه بازگشت از دین مبین اسلام را نپذیرفت و راضى شد که آغوش خود را براى شهادت بگشاید و به عنوان اولین شهیده اسلام , افتخار بزرگى نصیب مسلمین و خانواده یاسر کند.

در این جا بود که ابوجهل دستور داد, دو شتر آوردند و هر پاى سمیه را به یک شتربستند و شترها را در جهت مخالف هم حرکت دادند.

آن بـانـوى شجاع دونیمه شد و به شهادت رسید و به آرزوى خود که پیوستن به همسر شهیدش , یاسر بود, نایل آمد.    (سفینه البحار،ج۱،ص۶۶۴)

بانوی برگزیده

شـطـیـطـه , زنـى بـافضیلت و از شیعیان نیشابور بود, چون شنید که ابى جعفر محمدبن ابراهیم نـیـشـابورى , به نمایندگى جمعى از بزرگان شیعه نیشابور,عازم مدینه است , نزد وى آمد و یک درهم خالص و دو نخود, و قطعه اى پارچه از پنبه که به دست خود ریسیده بود و چهار درهم ارزش داشـت را بـه او داد و گـفـت :در مـال من , چیزى بیش از این , از حقوق واجب و مقرر الهى وجود نداشت , اینها را بگیر و به مولایم امام صادق (علیه السلام ) تقدیم کن !.
ابى جعفر که از کمى آن امانت , در خود احساس شرمندگى مى کرد, رو به شطیطه کرد و گفت : اى زن !.
من از مولایم خجالت مى کشم که این درهم و قطعه کم ارزش را براى ایشان ببرم !.
شطیطه گفت :همانا خداوند از حق , حیا و پروائى ندارد.
در کار حق که خجالتى نیست .
آنچه از حقوق واجب بر عهده من است , همین مقدار مى باشد.
تو رسول و فرستاده اى بیش نیستى !.
پس اینها را بگیر و به امام برسان .
مـى خـواهـم وقـتى که خداوند را ملاقات مى کنم , چیزى از حقوق جعفربن محمد] بر گردن من نباشد.
ابـى جـعـفـر مـى گوید:درهم و قطعه پارچه او را گرفتم و به همراه سایر امانت ها و نامه ها به راه افتادم تا به کوفه رسیدم .
در آن جا به زیارت قبر حضرت على (علیه السلام ) رفتم و سپس به حضور ابوحمزه ثمالى رسیدم .
در همان ساعت ها,از مدینه خبر رسید که امام صادق (علیه السلام ) وفات نموده است .
ابـوحـمـزه از مخبر در خصوص جانشینى امام ششم سوال کرد و از جواب او فهمیدیم که حضرت موسى بن جعفر],امام مسلمین است.
ابى جعفر محمدبن ابراهیم نیشابورى , از کوفه به مدینه آمد و در آن جا به نزد امام هفتم (علیه السلام ) رفت .
پول ها و امانت ها را که در داخل کیسه اى بود, به امام داد.
حـضـرتـش در کـیـسه را گشودند, دست مبارک را در آن داخل بردند و از میان آنها, تنها درهم شطیطه را بیرون آوردند و به ابى جعفرفرمودند: این درهم آن زن است ؟.
ابى جعفر گفت :آرى .
سـپس امام , قطعه پارچه پنبه اى شطیطه را خارج کردند و به ابى جعفر فرمودند:به شطیطه سلام برسان , و به او بگو که قطعه پارچه تو راجزءکفن هایم قرار دادم .
آن گـاه پارچه اى به وى دادند و فرمودند:به شطیطه بگو این را که از کفن هاى ماست , به سوى تو فرستادیم , پنبه اش از مزرعه خودمان است , بذر آن را مادرمان ,فاطمه (س ), به دست مبارک خود, بـراى کـفـن فـرزنـدانش کاشته و خواهرم , حکیمه خاتون , آن را براى کفن خویش ریسیده است و دسترنج اوست , پس آن را کفن خودت قرار بده .
پـس از آن امـام مـوسـى بـن جـعـفر]به غلامشان معتب فرمودند: کیسه اى را که مخارج و موونه زندگیمان در آن است , بیاور.
غلام , کیسه را آورد و حضرت درهم شطیطه را در آن انداخته , چهل درهم از آن خارج کردند و باز بـه ابى جعفر فرمودند: سلام مرا به شطیطه برسان و به وى بگو: از هنگامى که این کفن و دراهم به تـو مـى رسد, نوزده شب بیشتر زنده نخواهى بود, از این چهل درهم , شانزده درهم آن را خرج کن و ۲۴ درهـم را بـراى مـخـارج دفن خود نگاه بدار و بدان که پس از ارتحال , من براى نمازت حاضر خواهم شد.
چون ابى جعفر به نیشابور بازگشت , ماجرا را براى شطیطه بیان و دراهم و پارچه را به وى تسلیم کرد.
شطیطه از آن خبرها, چنان شادمان شد که نزدیک بود جان دهد.
پس از نوزده روز, شطیطه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
امام هفتم (علیه السلام ), بر جنازه اش حاضر شدند و به همراه جمعیت بر آن نماز خواندند و در هنگام دفن او, مقدارى از تربت اباعبداللّه الحسین (علیه السلام )  را در قبروى پاشیدند و بعد به مدینه بازگشتند.

(ریاحین الشریعه، ج۴، ص۳۶۳)

مادر شهید

وى , مـادرى بـود که پسر و دخترش , در جنگ مجروح شده بودند و پسر دیگرش هم با شهادت , به سوى معبود پرواز کرده بود.
زمانى که خانم کبرى نقدى زاده , خبر شهادت فرزندش را به او داد, آن مادر شهید, دست هایش را به طرف آسمان بلندکرد و گفت : یا حضرت زهراى , حالا روم مى شه صدایت بزنم !!.
و بعد به خانم نقدى زاده گفت : مى خواهم جنازه فرزندم را ببینم !!.
ـ شما مادر هستید و نمى شود جنازه را ببینید!.
ـ نه !.
من باید بچه ام را ببینم !.
آن گـاه کـه چـشـمـش بـر بدن بى سر و دست پسرش افتاد, باز دست هایش را بالابرد و گفت : یا فاطمه زهراى , خوشحالم از این که مى توانم صدایت بزنم !!.
فـرداى آن روز, صـبـح زود, مادر شهید باز به سراغ کبرى خانم آمد و گفت : هواى دیدن پسرم را دارم !.
مى خواهم دیگربار اوراببینم !.
ـشما دیشب او را دیده اید و دیگر نمى شود.
ـروزى کـه فـرزنـدم به دنیا آمد, خودم با دست هایم او را قنداق کردم و حالا هم که او دارد پیش فـاطـمـه زهـراى مـى رود, مى خواهم باز با دست هاى خودم , پسرم را عطر بزنم تا با بوى خوش به خدمت آن حضرت برسد.
پـس از آن , راهى سردخانه شد و با دست هایش , پیکر فرزند شهیدش را عطر و گلاب زد و با دقت داخل پارچه اى پیچید و رویش را هم مشمع کشید.
در هـنگام تشییع جنازه نیز, حتى یک قطره اشک نریخت و وقتى که از وى خواستند تا براى مردم سخن بگوید, گفت : نه !.

من مى خواهم اولین مادرى باشم که بدون صدا و ناله و اشک , پشت تابوت فرزندش راه مى رود.
سرانجام عده اى را واداشت که در آن روز ـکه از روزهاى نخستین جنگ تحمیلى عراق علیه ایران بودـ سرود بخوانند و حجله فرزندش راتزیین کنند تا مراسم عروسى فرزندش , زیبا بر پا شود.

(در کوچه های خرمشهر، ص۱۵۳)

نسیبه بانوی جنگاور

نـسـیـبـه , دختر کعب بن عمرو, از بانوان نمونه اسلام بود که به همراه شوهرش زید و دو فرزندش عبداللّه و حبیب در نبرداحد شرکت کرد و بااستقامت و شجاعت خویش , حماسه ها آفرید.
وى در آغاز درگیرى , مشک آب را برداشته , به مجروحان آب مى داد.
در این میان ,چشمش به فرزندش افتاد که زخمى شده است .
بـا دسـت خـود, فـرزندش را مداوا کرد و براى شرکت مجدد در جنگ به او گفت :پسرم !بپاخیز و جنگ کن !.
نسیبه , همچنان به یارى رزمندگان مى شتافت .
ناگهان متوجه شد عده اى از مسلمانان , پیامبر(صلی الله علیه و آله ) را تنها گذارده و پا به فرار نهاده اند,لذا براى حـفـاظت از جان پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) ،مشک آب را به کنارى انداخت و با دشمن به نبرد پرداخت و دوازده زخم شمشیر ونیزه را به جان خرید.
نسیبه در هنگامه نبرد متوجه شد که پسرش عبداللّه نیز مى خواهد فرار کند.
جلوى او را گرفت و گفت :پسرم !به کجا مى گریزى ؟آیا از خدا و رسولش فرار مى کنى ؟.
در همان حال , یکى از سپاهیان اسلام ,سپرش را بر شانه گذاشته بود و قصد فرارداشت .
پیامبر اکرم (ص ) به وى فرمودند:حال که فرار مى کنى , سپرت را بینداز!.
او سـپـر را انـداخت , نسیبه آن را برداشت , کافرى رسید و شمشیرى به سوى او فرو آورد, نسیبه با سپر, شمشیر را برگردانید و با یک ضربت , اسبش را از پا درآورد.
پیغمبر(ص ) به عبداللّه بن زید فرمودند:مادرت را کمک کن .
عبداللّه با سرعت به کمک مادر شتافت و به همراه مادرش , آن کافر را کشتند.
نـسـیـبه همچنین در جنگ حنین شرکت کرد و زمانى که فرار مسلمانان ضعیف الایمان را در آن جـنـگ دیـد, خـاک از زمـیـن بـرمى داشت و بر سروروى فراریان مى ریخت و مى گفت :کجا فرار مى کنید؟ آیا از خدا و رسولش مى گریزید؟.
پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله, در نبردى که بین قواى اسلام و سپاه مسیلمه کذاب (قاتل حبیب بن زید) در یمامه به وقوع پیوست , وى همراه دیگر جنگاوران دلیر اسلام , به نبرد پرداخت و انتقام فرزندش را از مسیلمه گرفت و خود نیز در آن جنگ , یک دستش قطع شد. (سفینه البحار، ج۲، ص۵۸۵)

نجات دهنده

همسر استاد اشرف آهنگر از دنیا رفت و وى را در قبرستان یزد دفن کردند.
عـالـم صـالح و فاضلى در همان شب , همسایه اش را که یک ماه قبل از دنیا رفته بود, در عالم رویا ملاقات کرد.
بـا ایـن کـه هـمـسـایه وى مردى گناهکار بود, او را در وضع بسیار خوب و زیبایى یافت و به وى گفت :چگونه به این بارگاه راه یافتى ؟!.
او گفت :دیروز همسر استاد اشرف آهنگر رحلت کرد.
او را در این قبرستان دفن کردند, پس از آن امام حسین (علیه السلام ) سه بار به دیدن وى آمدند و در سومین بار, دستور دادند که عذاب از قبرستان برداشته شود.
پس از آن , ما در نعمت واردشدیم و عذاب از ما جدا شد.
عالم , متحیرانه از خواب برخاست .
با جستجو خانه استاد اشرف را پیدا کرد و به وى گفت : ـیا همسرت از دنیا رفته است ؟.
ـبلى !.
ـچه موقع ؟.
ـدیروز ـکار این زن چه بود که امام حسین (علیه السلام ) سه مرتبه به دیدنش آمدند؟!.
ـ موضوع چیست ؟!.
عـالـم صـالـح و فـاضـل یـزدى جـریـان خـواب را براى استاد اشرف آهنگر شرح داد و پاسخ شنید که :

همسرم ، زیارت عاشورایش ترک نمى شد. (زنان نمونه، ص۲۵۲)

بانوی عاشق

حزبیل , از مومنان زمان فرعون , پس از پیروزى حضرت موسى بر جادوگران , تحت تاثیر احساسات خویش قرار گرفت و ایمان خود را آشکار کرد.
به همین علت , فرعون به اعتقاد عمیق وى به خداوند پى برد و او را به قتل رساند.
همسر حزبیل نیز که آرایشگر دختر فرعون بود, همواره ایمانش را مخفى کرد تا این که یک روز که دخـتـر فرعون را آرایش مى کرد و گیسوانش راشانه مى زد, شانه از دستش بر زمین افتاد,شانه را برداشت و براى ادامه کار گفت :بسم اللّه الرحمن الرحیم !.
دختر که تا آن روز چنین عبارتى به گوشش نخورده بود, پرسید:این کلمه چیست ؟.
هـمـسـر حـزبـیـل گفت :حقیقت این است که پدر تو متقلب و حقه بازى است که ادعاى خدایى مى کند.
خدا حقیقت دیگرى دارد.
خدا آن است که موسى (علیه السلام ) مى گوید.
من کارم را با نام آن خدا شروع مى کنم !.
دختر فرعون جریان را به پدرش خبر داد.
فـرعـون , او و بـچـه هـایـش را حـاضـر سـاخت و گفت : دست از عقایدت بردار وگرنه تو را رها نخواهم کرد.
همسر حزبیل گفت :خدا, خداى موسى است و تو دروغ مى گویى !.
فرعون دستورداد تنورى را که از مس ساخته بود, بیفروزند و او و بچه هایش را در آتش بیندازند.
همسر حزبیل همچنان احد, احد مى گفت و تسلیم زور و ستمگرى فرعون نمى شد.
فرزندانش را یکى یکى در آتش افکندند تا نوبت به طفل شیرخوارش رسید.
این صحنه برایش ناگوار آمد.
ناگهان کودکش به قدرت خدا, فریادزد: مادرجان !.
شکیبا باش , مبادا از عقیده خود بازگردى که اعتقاد تو برحق است !.
آن گاه مادر و کودک را با هم در آتش انداختند و مادر همچنان فریاد مى کرد: احد, احدب .
در دم آخر, همسر حزبیل وصیتى کرد و گفت : خاکستر من و فرزندانم را در یک مکان دفن کنید!.
گویا مى خواهد بگوید: عاطفه دارم , ولى عشق به خدا بالاترین عشق هاست !.
پـیـامـبـر گرامى اسلام (ص ) در مورد وى مى فرمایند: شب معراج در آسمان چهارم بوى عطرى استشمام کردم که تمام آسمان را فراگرفته بود, پرسیدم بوى چیست ؟.
جبرئیل گفت : یا رسول اللّه !.
بوى عطر همسر حزبیل و فرزندان اوست که همه جا را در بر گرفته است . (کامل ابن اثیر، ج۱، ص۷۱)

همسر خوش اخلاق

یکى از ثروتمندان بنى اسرائیل , از زنى پاکدامن , فرزندى داشت که بسیار شبیه پدر بود.
خداوند, دو پسر دیگر نیز از همسر بعدى به وى ارزانى کرده بود.
وى هنگام مرگ وصیت کرد تا تمام دارائیش به یکى از پسرانش واگذار شود.
فرزندان , پس از مرگ پدر, بر سر ارث با هم به مجادله پرداختند و سرانجام جهت حل این مشکل به نزد قاضى رفتند.
او مدعیان ارث را نزد برادرانى از آل غانم فرستاد.
چـون بـه نـزد, یـکـى از آنـان رسـیـدند, وى را مردى پیر و ضعیف و افتاده دیدند, مطلب را با او مطرح کردند.
گفت : بروید خدمت برادرى که از من بزرگ تر است .
وقـتـى کـه پسرها به نزد برادر دوم از آل غانم رسیدند, او نیز آنها را به سوى برادر بزرگ تر از خود راهنمایى کرد!.
آن گاه که برادران به نزد برادر سوم از آل غانم آمدند, او به نظر آنان از دو برادر دیگرش , کوچک تر بود.
بـا تـعـجـب پـرسـیـدنـد: برادرانتان , شما را بزرگ تر از خود معرفى کرده بودند و حال آن که شما کوچک تر به نظر مى رسید!.
وى گفت : بلى !.
امـا بـرادر اول کـه بـه نزدش رفتید, از هر دوى ما کوچک تر است , ولى همسرى بداخلاق دارد که همان خلق بد عیالش , او را پیر کرده است .
اما برادر دوم , همسرى دارد که گاه او را اذیت و گاه مسرور و شادش مى سازد, ولى من همسرى خوش اخلاق دارم که همیشه مرا مسرور مى کند,لذا جوانى و نشاط من محفوظ مانده است . (منتخب التواریخ، ص۸۰)

همسر صابر

اصمعى که مردى متمکن و وزیر مامون بود, براى شکار به بیابانى رفت و در تعقیب صید, از قافله عقب ماند و گم شد.
هوا بسیار گرم بود و تشنگى او را از پاى درآورده بود.
نگاهش به خیمه اى در وسط آن بیابان بى آب و علف افتاد.
به طرف آن رفت و در خیمه , زن جوان و زیبایى را دید که تنها نشسته است .
مى گوید: تا چشم آن زن به من افتاد, سلام کرد و گفت : بفرمایید داخل !.
من هم به خیمه او وارد شدم و از وى تقاضاى آب کردم .

رنگ از رخسارش پرید و گفت : در خیمه آب هست , ولى اجازه ندارم از آن به تو بدهم .
ولى مقدارى شیر براى ناهار دارم , این را به تو مى دهم و خود ناهار نمى خورم !.
شیر را به من داد و من آن را خوردم .
آن زن با من حرف نمى زد.
یک مرتبه دیدم که حالش دگرگون شد.
نگاه کردم , دیدم یک سیاهى از دور مى آید.
زن ظرف آب را برداشت و بیرون خیمه منتظر ماند.
پیرمردى سیاه و لنگ که شوهر این زن بود, با شترش آمد.

زن کـه به استقبال شوهر رفته بود, او را از شتر پیاده کرد و روى زمین نشاند, پاها و دست و رویش را شست و بسیار احترامش کرد تا به درون خیمه آمد.
هـرچه زن ملاطفت , محبت و خوش اخلاقى مى کرد, مرد بدخلق و خشن بود و خستگى اش را سر آن زن بیچاره تلافى مى کرد!.
از اخلاق آن مرد بدم آمد و این منظره عجیب را نتوانستم تحمل کنم .
از جا بلندشدم و ترجیح دادم از زیر سایه خیمه به زیرآفتاب سوزان بروم .
از خیمه که بیرون رفتم , زن مرا مشایعت کرد.
وقتى این احترام را از آن زن جوان دیدم , به او گفتم : اى خانم !.
حیف از جوانى و جمالت نیست ؟!.
جوانى و جمال و اخلاق خود را در ازاى چه چیزى در اختیار این مرد گذاشته اى ؟!.
او نه جوان است و نه جمال و ثروتى دارد.
پس چرا این قدر در مقابل وى تواضع مى کنى و به او احترام مى گذارى ؟!.
زن با شنیدن این حرف ها, رنگش پرید, سخت برآشفت و گفت : افسوس بر تو!.
من تصور نمى کردم , تو که وزیر مملکت اسلامى هستى , بخواهى سخن چینى کنى و با این سخنان پوچ , محبت همسرم را از دلم بیرون ببرى !.
سپس به من گفت : اصمعى !.
مى دانى چرا این چنین مى کنم ؟.
من مى خواهم به این روایت پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) عمل کنم که مى فرمود: الایمان نصفه الشکر ونصفه الصبر ایمان دو بال دارد, یکى , صفت صبر و دیگرى , صفت شکر است .
من باید خداوند را به واسطه این که به من جمال , جوانى و اخلاق خوب داد, شکرکنم و شکر آن این است که با شوهرم بسازم .
سپس افزود: دنیا!.
چـه خـوب و چـه بد, چه تلخ و چه شیرین مى گذرد, ولى مهم این است که انسان با ایمان از دنیا برود!. (خانواده دراسلام، ص۱۰۲)

همسر با عاطفه

مـردى خـدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) رسید و عرض کرد: همسرى بسیار مهربان دارم , هرگاه به منزل مى روم از من استقبال و هر وقت از منزل خارج مى شوم ,مرا بدرقه مى کند.

هـر زمـان کـه غمگین مى شوم , مى گوید: از دو حال خارج نیست , یا براى دنیا غمگین هستى و یا براى آخرت !.
اگـر بـراى مال دنیا اندوهناکى , خداوند ضامن روزى بندگان است و اگر غمت براى امر آخرت است , خداوند ناراحتى ات را زیاد گرداند تا از آتش جهنم نجات یابى !.

پـیـامـبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمودند: خداوند کارگرانى دارد و این زن از کارگران و فرمانبران خداوند است و نصف اجر شهید را دارد.   (وسائل الشیعه،ج۱۴،ص۱۷)

عموره، همسر صالحه حضرت نوح (علیه السلام)

عـمـوره , همسر صالحه حضرت نوح (علیه السلام), مادر سام و یکى از اجداد پیامبر بزرگوار اسلام , حضرت محمد بن عبداللّه (صلی الله علیه و آله), است .
وى , اولین زنى است که به حضرت نوح ایمان آورد.
عـمـوره , قـبـل از ایـن کـه بـه عـقد حضرت نوح اللّه , و شهادت دهید که آدم و ادریس , دو پیامبر برگزیده خدا بودند و بعد از من , ابراهیم مى آید که او نیز خلیفه خداوند است .
بعد از او, موساى کلیم و عیساى مسیح مى آیند که عیسى از روح القدس خلق خواهدشد.
مـحـمد مصطفى (صلی الله علیه و آله) پیامبر خداست و او گواه من بر شماست که براى تبلیغ رسالت پروردگار بپاخاستم .
از ایـن نـدا, کوه ها به لرزه درآمد, آتشکده ها خاموش شد وعموره نیز با شنیدن آن صدا, نور ایمان گرفت و به انوار الهى مزین شد.
پـدر عـمـوره , از ایـن حرکت دخترش عصبانى شد, وى را تنبیه کرد و گفت :نگرانم که پادشاه از جریان آگاه شود و تو را بکشد!.
عموره جواب داد:اى پدر!.
مگر نمى بینى که یک مرد تنها و ضعیف ,با یک فریاد, همه شما را هراسان کرد؟!.
اگر او پیامبر الهى نبود, هرگز جرات نمى کرد که چنین سخنانى را بگوید.
ایمان عموره , باعث یک سال زندانى شدن او توسط پدرش شد.
در زندان , از غذا خبرى نبود.
پس از یک سال که او را از زندان بیرون آوردند, نور عظیمى سرتاسر وجودش را پوشانده بود.
پـدر از آن حالت نیکو, تعجب کرد و پرسید:چگونه بى طعام , در زندان به سر برده اى و باز نورانى و زنده اى ؟.
دختر گفت : من در زندان به پروردگار نوح استغاثه کردم و حضرت نوح با استفاده از اعجاز, برایم غذا مى آورد و من از آن میل مى کردم !.
پـس از آزادى از زنـدان , نـوح (علیه السلام ) با عموره ازدواج کرد و ثمره آن , فرزند صالحى به نام سام بود که جانشین حضرت نوح (علیه السلام)شد.    (ریاحین الشریعه، ج۵، ص۱۳۹)

دختر خود ساخته

 نام : مریم فرهانیان

وصیتنامه شهیده مریم فرهانیان : به ولایت فقیه ارج بنهیم و بدانیم که الان امام خمینی بر ما ولایت دارد.

تولد : ۲۴ دی ماه سال ۱۳۴۲

محل تولد : آبادان در خانواده‌ای متوسط و مذهبی

تاریخ شهادت : ۱۳ مرداد ماه ۱۳۶۳

محل شهادت : گلستان شهداء آبادان در اثر اصابت خمپاره دشمن

محل دفن : گلزار شهدای آبادان

 

وی کسی بود که زینب وار از برادران رزمنده مجروح پرستاری می کرد.مریم فرهانیان یکی از ۱۸ نفر خواهران، امدادگران داوطلب بود که در زمان جنگ در بیمارستان طالقانی آبادان در قسمتهای مختلف، خالصانه خدمت کرد وی در تمام مدت عمر گرانبهایش با بیداری و هوشیاری سیاسی، دینی زندگی کرد رفتار و منش این شهیده الگوی زن مسلمان ایرانیست.
این شهیده بزرگوار از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تا روز شهادت با بیداری کامل و حس زیبای عشق و ایثار در شهر مقاوم آبادان مشغول خدمت و ترویج اخلاق، رفتار و منش یک زن مسلمان بود. به هنگام شکست محاصره آبادان و آزادی خرمشهر و بسیاری از عملیات‌های دیگر فعالیت چشمگیری داشت تا بالاخره بر اثر متوقف شدن عملیات پس از آزادی خرمشهر به‌منظور رسیدگی به خانواده شهدا در واحد فرهنگی بنیاد شهید آبادان مشغول فعالیت شد .

شهیده مریم فرهانیان یک انسان معمولی با اندیشه‌های بلند بود، چراکه با شناخت راه و مسیر درست به درجه رفیع شهادت نائل آمد .او در هنگام دفاع از میهن در سن نوجوانی و جوانی قرار داشت، اما آنقدر به خودسازی و تهذیب نفس پرداخته بود که در سن ۲۱ سالگی به درجه شهادت نائل آمد .این شهیده بزرگوار با تأسی از حضرت زهرا(سلام الله علیها) در جوانی به شهادت رسید و همواره در رفتار و کردار خویش ایشان را الگو قرار داده بود .

شهیده مریم همواره در زندگی به دنبال شناخت تکلیف و وظیفه دینی و شرعی خود بود و با جدیت به وظایف خود عمل می‌کرد .

شهیده مریم فرهانیان یک انسان معمولی با اندیشه‌های بلند بود، چرا که با شناخت راه و مسیر درست و با تلاش و مجاهدت برای رسیدن به قله‌های متعالی انسانی به درجه شهادت نائل شد .

مریم توجه ویژه‌ای به مبدأ و مقصد خلقت انسان داشت و از عادات پسندیده ایشان این بود که در جمع‌های دوستانه با گریز به مسئله معاد این موضوع را برای دیگران هم یادآور می‌شد .

در جریان فتنه‌های اخیر همان اندازه که اهمیت اطاعت از ولایت فقیه برای همگان مشخص شد، در جریان جنگ تحمیلی نیز شناخت حق از باطل مشکل بود و در این زمان مریم توجه خاصی به فرمان و سخنان امام خمینی(ره) داشت .

مریم هنگام نماز خواندن به گونه‌ای بود که اطرافیان به خوبی متوجه خشوع و خضوع ایشان بودند .

گذشت و فداکاری، مهربانی و ایثار و گذشتن از حق خود در زمانی که حق با اوست از جمله دیگر ویژگی‌های شخصیتی شهیده مریم فرهانیان بود .

“خدا می داند ” “خدا می بیند ” تکیه کلامش بود . استثنایی نبود ولی خود ساخته بود . از بچگی زرنگ و نترس بود . از دیوار راست بالا میرفت. با این خصوصیات نماز شبش ترک نمیشد. بعد از شهادت مهدی شدید تر هم شد . کارهای زنانی مثل مریم باعث شد آن نگاه سابق به زنان تغییر یابد .

ارادت عجیبی یه حضرت زینب (سلام الله) داشت و با شنیدن روضه اش حالش دگرگون می شد . وقتی می رفت منزل شهدا می نشست ظرف می شست و کار منزل را انجام می داد و اینجور نبود که مدد کاری با تشریفات باشد که بیاید گزارشی بگیرد و برود . مدد کار بود و در راه بر آوردن خواسته ی یک مادر شهید ، شهید شد.

بسیار تقید داشت که پدر و مادرش از او راضی باشند همچنین خیلی به خواندن نماز اول وقت تقید داشت. بسیار اهل مطالعه بود، کم می‌خوابید و بیشتر به خودسازی می‌پرداخت. مریم استثنایی نبود اما خیلی خودساخته بود، نفرت از غیبت، محبت خالصانه‌اش به دیگران، هیچ چیز را برای خود نخواستن از شاخصه‌های اخلاقی او بود.

شهیده مریم فرهانیان همواره می‌گفت برخی سکوت‌ها و حرف‌های نابه‌جا، گناهان کوچکی هستند که تکرار می‌کنیم و برایمان عادت می‌شود، گناهان بزرگ را اگر انسان خیلی آلوده نشده باشد متوجه می‌شود، این گناهان کوچک هستند که متوجه نمی‌شویم.

رمز موفقیت مریم این بود که هیچ‌گاه دلبسته دنیا نشد و دنیا و زرق و‌ برقش را نمی‌دید.

روزی وارد خانه شدم و مریم را رو به قبله دیدم وقتی جلوتر رفتم، دیدم مریم روی دستانش می‌زند و از او سؤال کردم که مشکلی پیش آمده، چیزی نگفت اما بعدها برای من تعریف کرد که من هر روز اعضای بدنم را مواخذه می‌کنم و از آنها می‌پرسم که امروز برای خدا چه کاری انجام داد‌ه‌اید.

در ایام فاطمیه روزی سرزده وارد خانه شدم و دیدم مریم به پهنای صورت اشک می‌ریزد و نام حضرت زهرا(سلام الله علیها) را صدا می‌زند .

به او گفتم که چرا اینقدر اشک می‌ریزی؟
گفت : شما اگر مادرتان فوت کند چه کار می‌کنید، شادی می‌کنید یا گریه؟
مریم علی‌رغم فعالیت زیادی که داشت روزه می‌گرفت و تنها با نان و آب افطار می‌کرد.

هیچ چیز او را راضی نمی‌کرد و همین موجب شده بود که یک لحظه آرامش نداشته باشد تا اینکه در بهار عمر خود با رسیدن به مقام شهادت به آرامش همیشگی رسید .

**************************

جوایز مسابقه

 

نفر اول : ۱۵۰ هزار تومان

نفر دوم: ۱۰۰ هزار تومان

نفر سوم : ۵۰ هزار تومان

و

جوایز دیگر تا نفر دهم

 

 

اهدای جوایز شب جشن میلاد مولا امیر المومنین (علیه السلام)

ضمنا حق شرکت در مسابقه برای هر نفر مبلغ ۵۰۰ تومان می باشد که همراه پاسخنامه تحویل گرفته خواهد شد.

 

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*